Philosophy, human rights, critique of religions, religions and political science
Translate
۱۳۹۶ دی ۱۰, یکشنبه
ادامه مقاله ذیل
هر چند دولت در ارائه آمار اشتباه و فرافکن همانند گذشتگان عمل میکرد. حال با شدت و حدت متفاوت. وعده های رفع حصر سران جنبش سبز و اصلاحات ، به بهانه موفقیت اندک خارجی رنگ باخت. هر چند همیشه جزء شعارهای مردم باقی ماند.
در انتخابات اخیر نیز مردم سرخورده از همین رئیس جمهور، که در دور اول کلید بدست شعار رفع مشکلات اصلی مردم را در نود روز داده بود، بخاطر ترس از عواقب به قدرت رسیدن یککاندید دیگر ، بسمت صندوقها کشاندند ، تا نکند در پیاده رو ها فنس و دیوار بکشند و پارکها را زنانه و مردانه کنند و در هر کوی و برزن طناب داری آویزان نمایند.
در همان روزهای پس از جنش پیروزی ، با دیدن نحوه انتخاب وزراء و سیاستهای اشتباه بین المللی ، عدم جلوگیری و حتی دست داشتن نزدیکان این افراد در فساد، کاسه صبر مردم لبریز شد.
بیست سال پس از اصلاحات ، مردم متوجه شده اند که نه تنها اصلاحات در این ساختار فایده ندارد ، ( که اگر داشت، نشانه های آن میبایست موجود باشد) بلکه حکومت نیز قصد رفرم و اصلاحات از بالا را ندارد. بنابراین تنها راه حل باقیمانده رفتن به سمت انقلاب است. مردمنمیتوانند مانند عناصر و ایدئولوگهای اصلاح طلبی با چشمان زخمی و کبود بدنبال رسیدن چهار سال دیگر و برآمدن عنصری دیگر از حکومت باشند که به وعده هایش پایبند نیست ، و توان اجرایی آنرا هم ندارد.
اما انقلاب هم ساختار خشن ندارد. زیرا مردم انقلابی جز شعار و فریاد چیزی ندارند. خشونت بار کردن انقلاب نیز نیاز به مقدماتی دارد، و آنهم هم نمایش قدرت از سوی حکومت است، که چون نمیخواهد به فریاد و خواست مردم توجه کند، پاسخشان را با باتوم و گلوله میدهد.
اینگونه است که بعدها مشت مردم تبدیل به مسلسل میشود و باد کاشتن سبب درو طوفان میشود.
آنهایی که امروزه بدنبال اصلاحات و دعوت مردم به اصلاحات هستند ، کسانی اند که بیست سال از زمان حال عقب ترند. آنها فاقد نشانه ای هستند که بگویند اصلاحات پیشرفتی داشته است. البته اگر نشانه پیشرفت را در حصر خانگی سران، ممنوع التصویر و سخن بودن رهبران، خارج نشین شدن ایده پردازان ، و بستن دفتر و روزنانه های احزاب شان ، و پناه بردن از فرط یتیمی به یک اصولگرا ندانند.
در انتخابات اخیر نیز مردم سرخورده از همین رئیس جمهور، که در دور اول کلید بدست شعار رفع مشکلات اصلی مردم را در نود روز داده بود، بخاطر ترس از عواقب به قدرت رسیدن یککاندید دیگر ، بسمت صندوقها کشاندند ، تا نکند در پیاده رو ها فنس و دیوار بکشند و پارکها را زنانه و مردانه کنند و در هر کوی و برزن طناب داری آویزان نمایند.
در همان روزهای پس از جنش پیروزی ، با دیدن نحوه انتخاب وزراء و سیاستهای اشتباه بین المللی ، عدم جلوگیری و حتی دست داشتن نزدیکان این افراد در فساد، کاسه صبر مردم لبریز شد.
بیست سال پس از اصلاحات ، مردم متوجه شده اند که نه تنها اصلاحات در این ساختار فایده ندارد ، ( که اگر داشت، نشانه های آن میبایست موجود باشد) بلکه حکومت نیز قصد رفرم و اصلاحات از بالا را ندارد. بنابراین تنها راه حل باقیمانده رفتن به سمت انقلاب است. مردمنمیتوانند مانند عناصر و ایدئولوگهای اصلاح طلبی با چشمان زخمی و کبود بدنبال رسیدن چهار سال دیگر و برآمدن عنصری دیگر از حکومت باشند که به وعده هایش پایبند نیست ، و توان اجرایی آنرا هم ندارد.
اما انقلاب هم ساختار خشن ندارد. زیرا مردم انقلابی جز شعار و فریاد چیزی ندارند. خشونت بار کردن انقلاب نیز نیاز به مقدماتی دارد، و آنهم هم نمایش قدرت از سوی حکومت است، که چون نمیخواهد به فریاد و خواست مردم توجه کند، پاسخشان را با باتوم و گلوله میدهد.
اینگونه است که بعدها مشت مردم تبدیل به مسلسل میشود و باد کاشتن سبب درو طوفان میشود.
آنهایی که امروزه بدنبال اصلاحات و دعوت مردم به اصلاحات هستند ، کسانی اند که بیست سال از زمان حال عقب ترند. آنها فاقد نشانه ای هستند که بگویند اصلاحات پیشرفتی داشته است. البته اگر نشانه پیشرفت را در حصر خانگی سران، ممنوع التصویر و سخن بودن رهبران، خارج نشین شدن ایده پردازان ، و بستن دفتر و روزنانه های احزاب شان ، و پناه بردن از فرط یتیمی به یک اصولگرا ندانند.
آیا انقلاب تنها راه حل است؟
نظر نگارنده این متن خیر.
اما آنچه وقوع انقلاب را محتمل تر از بقیه راهها در ایران کنونی نشان میدهد، توجه به ساختار حکومت ، و بسته و مسدود بودن راههای دیگر است.
انقلاب (Revolution)، دگرگونی ساختاری در حکومت و حاکمیت است. زمانی میتوان آنرا در دسترس دید ، که ساختار فعلی، کارایی خود را از دست داده ، و راههای دیگر برای تغییر دشوار و یا در دسترس نباشد.
اصلاحات (Reform)، مجموعه اقداماتی درون ساختاری است، تا بتواند کارکرد حکومت و حاکمیت را مطلوب کند و خواست مردم را برآورد.
در اینکه انقلاب کار مردم است و اصلاحات کار حکومت ، بشکل دقیق نمیتوان تفکیکی انجام داد. حکومت هم میتواند انقلابی عمل کند و مفاهیم کارکردی و ساختاری خود را تغییر دهد. اصلاحات هم میتواند با فشار مردم محقق شود، بدون اینکه ساختار حکومت از بین برود. اما اصولا و غالبا انقلاب امری مردمی است، و از پایین و بستر به نوک هرم قدرت نظر دارد. رفرم و اصلاحات نیز مولفه ای حکومتی است، که بیشتر و اکثر اوقات از سوی نوک هرم به بستر و قاعده تسری میابد.
در اینکه فقط انقلابها خشونت آمیز هستند و اصلاحات و رفرم ها بدون خشونت محقق میشوند، نکات و پیش فرضهای کاملا اشتباهی وجود دارد، که بررسی و مصادیق آن ، در این متن گنجایش بررسی ندارد.
اما برای نمونه اشاره میشود ، انقلاب سال ۵۷ در ایران و حتی انقلابهای مخملی در کشورهای شرق اروپا ، بسیار کمتر از جنبش های اصلاح طلبی دینی ، در اروپای مسیحیت و حتی اسلام کشته داده اند.
البته ، انقلابها بیشتر خونبار هستند ، و این قابل کتمان نیست. اما سبب این خشونتها به شرایط انقلابها برمیگردنند. در واقع انقلاب ، آخرین راه حل است ، و چون آخرین راه حل است ، میتواند خشونت بار تر هم باشد. بیماری را که میتوان با خوراندن قرصی درمان کرد ، اگر در انتهای پیشرفت بیماری اش باشد ، باید با جراحی به سلامت رساند.
اما الزاما هم ، هر چیز خونبار هزینه گزاف و بیهوده نیست. برای تولد فرزند ، جراحی و درد زایمان یک ضرورت است.
در کنار خشونت باری انقلابها میتواند ثمرات شیرینی را هم دید. در کنار بیداری عربی ، کشورهایی مثل تونس توانستند به راحتی بسمت حکومتهای غیر دینی سوق داده شوند ، و اثرات خشونت بار را احساس نکنند. کشورهای اروپای شرقی نیز به همین نحو.
اما انقلاب نیز فی البداهه و بدون مقدمه نمیتواند بوجود آید. کسانیکه درک درستی از سیاست و جامعه ندارند میاندیشند ، مردم به یکباره سمت و سراغ انقلاب میروند. این کاملا خطاست. مردم بدون آزمایش راه حلهای مسالمت آمیز اولیه ، بدون مقدمه راه حل نهایی و غالبا خشونت بار را انتخاب نمیکنند.
مردم راه حلهای پیشنهادی اصلاحات را آزموده اند و آزمودن چندباره آزموده، خطا و بی خردی است.
اصلاحات در ایران، در سال ۷۶ کلید خورد. شخصی که از طبقه اندیشوران بود بر مسند ریاست جمهوری نشست. ولی توان اصلاحات مورد خواست مردم که مدنی و اجتماعی بود را نداشت. حال این مطلب را به مرجع بالاتر ، نهادهای قدرت موازی ، بی لیاقتی و کارنابلدی شخص رئیس جمهور نسبت دهیم ، توفیری برای توجیه در اصل ناموفقی اصلاحات ندارد. او در پایان ، برای توجیه و ناکامی وعده های خود به انتخاب کنندگانش گفت ، منظورش از جامعه مدنی ، همان مدینه النبی است.
از دل همان سرخوردگی و وعده نامحقق هشت ساله اصلاح طلبی ، مردم با سرخوردگی یا اشتیاق ، به سراغ رئیس جمهوری رفتند ، که منافع داخلی و اجتماعی مردم را نه تنها محقق نکرد، با گداپروری و بی برنامه عمل کردن ، وضعیت اقتصادی را نیز نامناسب تر کرد. در سطح بین الملل هم با حمایت کورکورانه از برخی کشورها ، و دادن دشنام و ادبیات سخیفانه ، بر ضد منافع ملی عمل کرد. با وجود ادبیات و رفتار او قطعنامه های متعددی بر کشور و مردم تحمیل شد و مشکلات مردم چند برابر شد. دیگر نه از تاک نشانی بود ، نه از تاکنشان.
در اوج خواسته های مردم در سال ۸۸ ، نظر شخص اول مملکت با همان رئیس جمهور نزدیک بود، هر چند نظر ایندو با بسیاری از مردم و منافع کشور همخوانی نداشت. ولی ابزار سرکوب خس و خاشاک فراهم بود و اصلاحات رنگ باخت. اعترافات تلویزیونی سران و یاران اصلاح طلبی در اشتباهات خود و عامل خارجی بودن ، مضحکه مفید بودن اصلاحات را تمام و کمال به تصویر کشید.
سرخوردگی مردم از اصلاحات بشکل واضحی نمودار شد. خواست مطالبات اجتماعی و مدنی جایش را به لقمه نانی داد که از دست نرود. در انتخابات بعد، بزرگترین نیروی اصلاح طلبی ( عارف) پشت یک اصولگرای میانه رو ایستاد. اصولگرایی که دغدغه اصلی اش حفظ نظام و ساختار آن بخاطر شرایط بد بین المللی بود.
در زمان حضور او اندکی فشارهای بین المللی کاسته شد که آنهم با توجه به هماهنگی او با آقای بزرگ ، دور از دسترس نبود. اما چون ماموریت او تحقق وعده های اجتماعی نبود، خبری هم از گشایش امور اجتماعی نشد. وضعیت معیشتی مردم هم بهبود نیافت ،
اما آنچه وقوع انقلاب را محتمل تر از بقیه راهها در ایران کنونی نشان میدهد، توجه به ساختار حکومت ، و بسته و مسدود بودن راههای دیگر است.
انقلاب (Revolution)، دگرگونی ساختاری در حکومت و حاکمیت است. زمانی میتوان آنرا در دسترس دید ، که ساختار فعلی، کارایی خود را از دست داده ، و راههای دیگر برای تغییر دشوار و یا در دسترس نباشد.
اصلاحات (Reform)، مجموعه اقداماتی درون ساختاری است، تا بتواند کارکرد حکومت و حاکمیت را مطلوب کند و خواست مردم را برآورد.
در اینکه انقلاب کار مردم است و اصلاحات کار حکومت ، بشکل دقیق نمیتوان تفکیکی انجام داد. حکومت هم میتواند انقلابی عمل کند و مفاهیم کارکردی و ساختاری خود را تغییر دهد. اصلاحات هم میتواند با فشار مردم محقق شود، بدون اینکه ساختار حکومت از بین برود. اما اصولا و غالبا انقلاب امری مردمی است، و از پایین و بستر به نوک هرم قدرت نظر دارد. رفرم و اصلاحات نیز مولفه ای حکومتی است، که بیشتر و اکثر اوقات از سوی نوک هرم به بستر و قاعده تسری میابد.
در اینکه فقط انقلابها خشونت آمیز هستند و اصلاحات و رفرم ها بدون خشونت محقق میشوند، نکات و پیش فرضهای کاملا اشتباهی وجود دارد، که بررسی و مصادیق آن ، در این متن گنجایش بررسی ندارد.
اما برای نمونه اشاره میشود ، انقلاب سال ۵۷ در ایران و حتی انقلابهای مخملی در کشورهای شرق اروپا ، بسیار کمتر از جنبش های اصلاح طلبی دینی ، در اروپای مسیحیت و حتی اسلام کشته داده اند.
البته ، انقلابها بیشتر خونبار هستند ، و این قابل کتمان نیست. اما سبب این خشونتها به شرایط انقلابها برمیگردنند. در واقع انقلاب ، آخرین راه حل است ، و چون آخرین راه حل است ، میتواند خشونت بار تر هم باشد. بیماری را که میتوان با خوراندن قرصی درمان کرد ، اگر در انتهای پیشرفت بیماری اش باشد ، باید با جراحی به سلامت رساند.
اما الزاما هم ، هر چیز خونبار هزینه گزاف و بیهوده نیست. برای تولد فرزند ، جراحی و درد زایمان یک ضرورت است.
در کنار خشونت باری انقلابها میتواند ثمرات شیرینی را هم دید. در کنار بیداری عربی ، کشورهایی مثل تونس توانستند به راحتی بسمت حکومتهای غیر دینی سوق داده شوند ، و اثرات خشونت بار را احساس نکنند. کشورهای اروپای شرقی نیز به همین نحو.
اما انقلاب نیز فی البداهه و بدون مقدمه نمیتواند بوجود آید. کسانیکه درک درستی از سیاست و جامعه ندارند میاندیشند ، مردم به یکباره سمت و سراغ انقلاب میروند. این کاملا خطاست. مردم بدون آزمایش راه حلهای مسالمت آمیز اولیه ، بدون مقدمه راه حل نهایی و غالبا خشونت بار را انتخاب نمیکنند.
مردم راه حلهای پیشنهادی اصلاحات را آزموده اند و آزمودن چندباره آزموده، خطا و بی خردی است.
اصلاحات در ایران، در سال ۷۶ کلید خورد. شخصی که از طبقه اندیشوران بود بر مسند ریاست جمهوری نشست. ولی توان اصلاحات مورد خواست مردم که مدنی و اجتماعی بود را نداشت. حال این مطلب را به مرجع بالاتر ، نهادهای قدرت موازی ، بی لیاقتی و کارنابلدی شخص رئیس جمهور نسبت دهیم ، توفیری برای توجیه در اصل ناموفقی اصلاحات ندارد. او در پایان ، برای توجیه و ناکامی وعده های خود به انتخاب کنندگانش گفت ، منظورش از جامعه مدنی ، همان مدینه النبی است.
از دل همان سرخوردگی و وعده نامحقق هشت ساله اصلاح طلبی ، مردم با سرخوردگی یا اشتیاق ، به سراغ رئیس جمهوری رفتند ، که منافع داخلی و اجتماعی مردم را نه تنها محقق نکرد، با گداپروری و بی برنامه عمل کردن ، وضعیت اقتصادی را نیز نامناسب تر کرد. در سطح بین الملل هم با حمایت کورکورانه از برخی کشورها ، و دادن دشنام و ادبیات سخیفانه ، بر ضد منافع ملی عمل کرد. با وجود ادبیات و رفتار او قطعنامه های متعددی بر کشور و مردم تحمیل شد و مشکلات مردم چند برابر شد. دیگر نه از تاک نشانی بود ، نه از تاکنشان.
در اوج خواسته های مردم در سال ۸۸ ، نظر شخص اول مملکت با همان رئیس جمهور نزدیک بود، هر چند نظر ایندو با بسیاری از مردم و منافع کشور همخوانی نداشت. ولی ابزار سرکوب خس و خاشاک فراهم بود و اصلاحات رنگ باخت. اعترافات تلویزیونی سران و یاران اصلاح طلبی در اشتباهات خود و عامل خارجی بودن ، مضحکه مفید بودن اصلاحات را تمام و کمال به تصویر کشید.
سرخوردگی مردم از اصلاحات بشکل واضحی نمودار شد. خواست مطالبات اجتماعی و مدنی جایش را به لقمه نانی داد که از دست نرود. در انتخابات بعد، بزرگترین نیروی اصلاح طلبی ( عارف) پشت یک اصولگرای میانه رو ایستاد. اصولگرایی که دغدغه اصلی اش حفظ نظام و ساختار آن بخاطر شرایط بد بین المللی بود.
در زمان حضور او اندکی فشارهای بین المللی کاسته شد که آنهم با توجه به هماهنگی او با آقای بزرگ ، دور از دسترس نبود. اما چون ماموریت او تحقق وعده های اجتماعی نبود، خبری هم از گشایش امور اجتماعی نشد. وضعیت معیشتی مردم هم بهبود نیافت ،
آرزوی من برای تو
My wishes for you, Great start for Jan, Love for Feb, Peace for march
No worries for April
Fun for May Joy for June to Nov
Happiness for Dec
Have a lucky and wonderful 2018
آرزوی من برای تو
آغازی باشکوه در ژانویه، عشق در فوریه، صلح و آرامش در مارس
نداشتن نگرانی و دغدغه در آوریل
خوشبختی در می،شادی در ژوئن و نوامبر
خوشبختی در دسامبر میباشد
سالی پر از شانس و موفقیت برای تو آرزومندم
۱۳۹۶ دی ۹, شنبه
حجاب در دیدگاه استاد پروفسور ریچارد داوکینز
يکی از ناراحت کننده ترين مناظری که امروزه می توانيم در خيابان هايمان ببينيم، زنی است که از فرق سر تا
نوک پا در پارچه ی سياه رنگی قنداق شده است، و از ورای شکاف پرده ی نازکی به دنيا می نگرد. برقع فقط
وسيله ی سرکوب زنان و محدود کردن آزادی و زيبايی آنان نيست؛ فقط نشانگر ستم سخت مردان و ارعاب و
فرودست سازی زنان نيست. من می خواهم شکاف اين پرده را نماد چيز ديگری بدانم.
چشم ما جهان را از خلال شکاف تنگی در طيف الکترومغناطيسی می بيند. نور مرئی شکاف روشنی است در يک
طيف گسترده ی تاريک، که از امواج راديويی با طول موج بلند گرفته تا پرتوهای گاما با کمترين طول موج
شامل می شود. دشوار می توانيم دريابيم که شکاف بينايی ما چقدر تنگ است. يک برقع سياه بلند را تصور کنيد که
يک شکاف کوچک، به اندازه ی حدود 5.2 سانتيمتر، برای ديدن در آن تعبيه شده است. اگر طول برقع در پايين
اين شکاف را معادل محدوده ی امواج با طول موج بلندتر از نور مرئی بگيريم، و طول شکاف را معادل بخش
مرئی اين طيف، نسبت طول برقع به آن شکاف دو و نيم سانتيمتری چقدر بايد باشد؟ اين طول آن قدر زياد است که
بهتر است با مقياس لگاريتمی نمايش داده شود. و فصل آخر چنين کتابی جای پرداختن سرسری به اين بحث نيست.
اما همين قدر از من بپذيريد که چنين برقعی مادر تمام برقع ها خواهد بود. در قياس با آن پنجره ی دو و نيم
سانتيمتری، بايد کيلومترها و کيلومترها پارچه ی سياه داشته باشيم تا متناسب با بخش نامرئی طيفی باشد که از
امواج راديويی در حاشيه ی پايين برقع گرفته تا پرتوهای گاما در فرق سر را شامل می شود. خدمتی که علم به ما
کرده گشودن اين پنجره بوده است. در عرصه ای که علم بر ما گشوده، حصار جامه ی سياه دريده می شود تا
هوای تازه و جانفزای آزادی وزيدن گيرد.
📚پندار خدا ، ریچارد داوکینز / صفحه۲۶۳و ۲۶۴
نوک پا در پارچه ی سياه رنگی قنداق شده است، و از ورای شکاف پرده ی نازکی به دنيا می نگرد. برقع فقط
وسيله ی سرکوب زنان و محدود کردن آزادی و زيبايی آنان نيست؛ فقط نشانگر ستم سخت مردان و ارعاب و
فرودست سازی زنان نيست. من می خواهم شکاف اين پرده را نماد چيز ديگری بدانم.
چشم ما جهان را از خلال شکاف تنگی در طيف الکترومغناطيسی می بيند. نور مرئی شکاف روشنی است در يک
طيف گسترده ی تاريک، که از امواج راديويی با طول موج بلند گرفته تا پرتوهای گاما با کمترين طول موج
شامل می شود. دشوار می توانيم دريابيم که شکاف بينايی ما چقدر تنگ است. يک برقع سياه بلند را تصور کنيد که
يک شکاف کوچک، به اندازه ی حدود 5.2 سانتيمتر، برای ديدن در آن تعبيه شده است. اگر طول برقع در پايين
اين شکاف را معادل محدوده ی امواج با طول موج بلندتر از نور مرئی بگيريم، و طول شکاف را معادل بخش
مرئی اين طيف، نسبت طول برقع به آن شکاف دو و نيم سانتيمتری چقدر بايد باشد؟ اين طول آن قدر زياد است که
بهتر است با مقياس لگاريتمی نمايش داده شود. و فصل آخر چنين کتابی جای پرداختن سرسری به اين بحث نيست.
اما همين قدر از من بپذيريد که چنين برقعی مادر تمام برقع ها خواهد بود. در قياس با آن پنجره ی دو و نيم
سانتيمتری، بايد کيلومترها و کيلومترها پارچه ی سياه داشته باشيم تا متناسب با بخش نامرئی طيفی باشد که از
امواج راديويی در حاشيه ی پايين برقع گرفته تا پرتوهای گاما در فرق سر را شامل می شود. خدمتی که علم به ما
کرده گشودن اين پنجره بوده است. در عرصه ای که علم بر ما گشوده، حصار جامه ی سياه دريده می شود تا
هوای تازه و جانفزای آزادی وزيدن گيرد.
📚پندار خدا ، ریچارد داوکینز / صفحه۲۶۳و ۲۶۴
مقام_زن
روزنامه #واشینگتون_پست آمریکا،اینکه در بسیاری از کشور های مسلمان،مثل یمن، شهادت زن در بسیاری از موارد نصف مرد است و در بسیاری از موارد اصلاً پذریفته نمیشود را ،جزء ۷ محدودیت #مضحک برای زنان قرار داد.
و سر تیتر مقاله را با این عنوان آورد:
7 #ridiculous restrictions on women's rights around the world
۷ محدودیت #مضحک بر حقوق زنان در دنیا
جالب آنکه اینکه زنان بدون اجازه شوهرشان، حق ندارند بیرون از خانه بروند(تمکین عام) را هم،یک محدودیت #مضحک خواند.زن در اسلام اینگونه برده مرد است که حتی حق ندارد بدون اجازه اش از خانه خارج بشود و تا وقتی که او بخواهد باید در خانه حبس باشد!
هرچه باشد مرد از زن برتر است!
و سر تیتر مقاله را با این عنوان آورد:
7 #ridiculous restrictions on women's rights around the world
۷ محدودیت #مضحک بر حقوق زنان در دنیا
جالب آنکه اینکه زنان بدون اجازه شوهرشان، حق ندارند بیرون از خانه بروند(تمکین عام) را هم،یک محدودیت #مضحک خواند.زن در اسلام اینگونه برده مرد است که حتی حق ندارد بدون اجازه اش از خانه خارج بشود و تا وقتی که او بخواهد باید در خانه حبس باشد!
هرچه باشد مرد از زن برتر است!
مسلمانان_و_رد_کردن_قوانین_اسلام
🚫همانطور که میدانید مسلمین به تعداد حدوداً یک و نیم میلیاردی خودشان در جهان افتخار میکنند،قبلاً ثابت کردیم که این یکُ و نیم میلیارد نفر دلیل حقانیّت اسلام نیست و حاصل تولید مثل بیش ازحدّ مسلمانان است.میتوانید متن کامل را لینک زیر بخوانید:
💥حال جالب است بدانید این جمعیّت حاصل تولید مثل بیش از حد هم اسلام را قبول ندارند و فقط اسماً مسلمان هستند.آنان بسیاری از قوانین زنستیزانه اسلام را قبول ندارند.
مطابق نظرسنجی مرکز آمارگیری pew این درصد مسلمانانی هست که معتقد هستند حق طلاق باید به دست زن باشد و این حقّ زن است و اسلام اشتباه گفته است که حقّ مرد است!
✅۹۴ درصد از مسلمانان بوسنی.
✅۸۸ درصد از مسلمانان کوزوو.
✅۸۴ درصد از مسلمانان آلبانی.
✅۸۵ درصد از مسلمانان ترکیه.
✅۸۰ درصد از مسلمانان قزاقستان.
✅۶۰ درصد از مسلمانان قرقیزستان.
✅۸۰ درصد از مسلمانان آذربایجان.
✅۵۹ درصد از مسلمانان ازبکستان.
✅۳۰ درصد از مسلمانان تاجیکستان.
✅۴۳ درصد از مسلمانان تایلند.
✅۶۲درصد از مسلمانان بنگلادش.
✅۳۲درصد از مسلمانان اندونزی.
✅۸۱ درصد از مسلمانان تونس.
✅۷۳ درصد از مسلمانان مراکش.
✅۵۶درصد از مسلمانان لبنان.
✅۳۳درصد از مسلمانان فلسطین.
✅۲۶ درصد از مسلمانان پاکستان.
⛔️توجه ، توجه⛔️
این مسلمانان همگی فکر میکند اسلام اشتباه کرده و حقّ طلاق باید به دست زن باشد!
♻️این هم لیست درصدی از مسلمانان که فکر میکنند اسلام اشتباه کرده و حق الارث دختر و پسر باید برابر باشد :
✅۷۹درصد مسلمانان بوسنی
✅۷۶درصد از مسلمانان کوزوو
✅۶۲درصد از مسلمانان روسیه
✅۶۱درصد از مسلمانان آلبانی
✅۸۸درصد از مسلمانان ترکیه
✅۶۳ درصد ا مسلمانان قزاقستان
✅۶۱ درصد از مسلمانان آذربایجان
✅۵۹ درصد از مسلمانان تاجیکستان
✅۵۰ درصد از مسلمانان ازبکستان
✅۴۶درصد از مسلمانان قرقیزستان
✅۷۶درصد از مسلمانان اندونزی
✅۶۱ درصد از مسلمانان تایلند
✅۳۶ درصد از مسلمانان مالزی
✅۵۳ درصد از مسلمانان پاکستان
✅۴۶درصد از مسلمانان بنگلادش
✅۳۰ درصد از مسلمانان افغانستان
✅۴۳ درصد ازمسلمانان فلسطین
✅۳۵ درصد از مسلمانان لبنان
✅۲۶ درصد از مسلمانان مصر
✅۲۵ درصد از مسلمانان اردن
✅۲۲ درصد از مسلمانان عراق
مطابق آمارگیری ها و نظرسنجی از خود مسلمین،مسلمانان احکام اسلام را قبول ندارند!
پس اولا خودشان فهمیده اند دینشان دیگر به درد نمیخورد
دوما به جمعیت حاصل تولید مثل بیش از حد هم افتخار نکنید زیرا این جمعیت هم اسلام را قبول ندارد!
#منبع:
مرکز آمارگیری
💥حال جالب است بدانید این جمعیّت حاصل تولید مثل بیش از حد هم اسلام را قبول ندارند و فقط اسماً مسلمان هستند.آنان بسیاری از قوانین زنستیزانه اسلام را قبول ندارند.
مطابق نظرسنجی مرکز آمارگیری pew این درصد مسلمانانی هست که معتقد هستند حق طلاق باید به دست زن باشد و این حقّ زن است و اسلام اشتباه گفته است که حقّ مرد است!
✅۹۴ درصد از مسلمانان بوسنی.
✅۸۸ درصد از مسلمانان کوزوو.
✅۸۴ درصد از مسلمانان آلبانی.
✅۸۵ درصد از مسلمانان ترکیه.
✅۸۰ درصد از مسلمانان قزاقستان.
✅۶۰ درصد از مسلمانان قرقیزستان.
✅۸۰ درصد از مسلمانان آذربایجان.
✅۵۹ درصد از مسلمانان ازبکستان.
✅۳۰ درصد از مسلمانان تاجیکستان.
✅۴۳ درصد از مسلمانان تایلند.
✅۶۲درصد از مسلمانان بنگلادش.
✅۳۲درصد از مسلمانان اندونزی.
✅۸۱ درصد از مسلمانان تونس.
✅۷۳ درصد از مسلمانان مراکش.
✅۵۶درصد از مسلمانان لبنان.
✅۳۳درصد از مسلمانان فلسطین.
✅۲۶ درصد از مسلمانان پاکستان.
⛔️توجه ، توجه⛔️
این مسلمانان همگی فکر میکند اسلام اشتباه کرده و حقّ طلاق باید به دست زن باشد!
♻️این هم لیست درصدی از مسلمانان که فکر میکنند اسلام اشتباه کرده و حق الارث دختر و پسر باید برابر باشد :
✅۷۹درصد مسلمانان بوسنی
✅۷۶درصد از مسلمانان کوزوو
✅۶۲درصد از مسلمانان روسیه
✅۶۱درصد از مسلمانان آلبانی
✅۸۸درصد از مسلمانان ترکیه
✅۶۳ درصد ا مسلمانان قزاقستان
✅۶۱ درصد از مسلمانان آذربایجان
✅۵۹ درصد از مسلمانان تاجیکستان
✅۵۰ درصد از مسلمانان ازبکستان
✅۴۶درصد از مسلمانان قرقیزستان
✅۷۶درصد از مسلمانان اندونزی
✅۶۱ درصد از مسلمانان تایلند
✅۳۶ درصد از مسلمانان مالزی
✅۵۳ درصد از مسلمانان پاکستان
✅۴۶درصد از مسلمانان بنگلادش
✅۳۰ درصد از مسلمانان افغانستان
✅۴۳ درصد ازمسلمانان فلسطین
✅۳۵ درصد از مسلمانان لبنان
✅۲۶ درصد از مسلمانان مصر
✅۲۵ درصد از مسلمانان اردن
✅۲۲ درصد از مسلمانان عراق
مطابق آمارگیری ها و نظرسنجی از خود مسلمین،مسلمانان احکام اسلام را قبول ندارند!
پس اولا خودشان فهمیده اند دینشان دیگر به درد نمیخورد
دوما به جمعیت حاصل تولید مثل بیش از حد هم افتخار نکنید زیرا این جمعیت هم اسلام را قبول ندارد!
#منبع:
مرکز آمارگیری
ادامه بحث سفر در زمان ، علیت معکوس و رد علیت؛
#قسمت_چهارم
تاکنون از سایتهای معتبر فیزیک به بررسی این سخنان پرداختیم اما اکنون به رد علیت میپردازیم؛
تعبیر کپنهاگی و #نفی_علیت
فیزیک کلاسیک در اواخر قرن نوزدهم با بحران های بسیاری مواجه شد و برای بسیاری از پرسش ها پاسخی نداشت. در چنین شرایطی بود که گروهی از دانشمندان مانند آلبرت اینشتین و هایزنبرگ و شرودینگر و دیراک و بوهر و پائولی و بورن با ابداع و پیش برد و توسعه شاخه های جدیدی از فیزیک، توانستند بر این بحران غلبه کنند. با ارائه صـورت بندی ریاضـی مکانیک کوانتـومی، تعابیر فلسـفی تازه ای از این صورت بندی ریاضی آن مطرح شد که پا از حیطه فیزیک بیرون می گذاشت و ما را با یک بحران فلسفی مواجه می کرد. اصطلاح تعبیرکپنهاگی Copenhagen Interpretation که از سوی هـایزنبرگ بـرای ایـن تعبیر خاص فلسفی از کوانتوم به کار برد. تعبیر کپنهاگی ، یک نتیجه وحشتناک و غیرقابل باور داشت. نفی علیت در رویدادهای دنیای اتمی. اگر تعبیر کپنهاگی از فیزیک دنیای کوانتوم، علیت را نفی می کرد دیگر هیچ چارچوبی برای منطق باقی نمی ماند. اینجا بود که عده ای از فیزیکدانان به وضوح در پی آن برآمدند که آزمایش های ذهنی و فرمالیسم هایی را طراحی کنند تا علیت را نجات دهند.
علیت چیست؟
علیت در ذهن انسان یک قانون عام و فراگیر است و حاصل تجربیات او از همه حوادث و وقایع زندگی. هر مساله منطق درستی برای ادراک دارد از این رو که با عقیده ما راجع به علیت هم خوانی و انطباق دارد. به عبارتی هر چیزی که با علیت سازگاری داشته باشد منطقی به نظر می رسد و بالعکس. همه ما کم و بیش با مفهوم علیت آشناییم. همه ما می دانیم که علت آتش سوزی یک جنگل، علت سقوط یک هواپیما، علت سوختن یک شمع چیست و وقتی از علت صحبت می کنیم چه منظوری داریم. مفهوم علیت از دوران یونان باستان، یکی از موضوعات اصلی مناقشه و بحث فیلسوفان بوده است. ارسطو تحقق چهار علت فاعلی ,مادی, صوری و غایی را برای وقوع رویدادها صورتبندی کرد و معتقد بود هرگاه این چهار علت فراهم آیند وجود معلول بالضروره تحقق می یابد. شوپنهاور در “چهار اصل دلیل کافی” مفهوم علیت را در چهار وجه تبیین می کند.
١. در منطق به شکل حصول نتیجه از مقدمات قیاس
۲. در فیزیک به شکل تابع علت و معلول
٣. در ریاضیات به شکل قوام بنا از قوانین ریاضی و مکانیک
۴. در اخلاق به شکل حصول رفتار از نهاد و طبیعت
ادامه دارد....🗯
ادامه ی علیت معکوس؛
#بخش_سوم
کنار گذاشتن واقعگرایی، بسیار رایج است، اما من فکر میکنم این کار، قدرت توضیحی علم را از بین میبرد و بنابراین بهتر است تا جایی که میتوانیم احتمالهای واقعگرایانهی عجیبتر مانند علیت معکوس ، رابطهگرایی و چند جهانی را پیدا کنیم. غیر از چندجهانی، موارد دیگر، خیلی بررسی نشدهاند، بنابراین فکر میکنم تمام آنها، ارزش پژوهش دارند، اما من ترجیح دادم که علیت معکوس را بررسی کنم، چون به نظر میرسد فرمولبندی آن به طور دقیق، امکانپذیر است.
عدم علیت معکوس و تقارن زمانی، با هم امکانپذیر نیستند.
لایفر و پوسی ایدهی معمولی تقارن زمان در فیزیک که مبتنی بر معکوس کردن یک فرآیند فیزیکی با جایگزینی t با t- در معادلات حرکت است را دوباره فرمولبندی کردند. آنها مفهوم قدرتمندتری از تقارن زمانی را توسعه دادند که نه تنها معکوس کردن یک فرآیند فیزیکی، محتمل است، بلکه احتمال رخداد آن در جهتهای جلو یا عقب در زمان نیز یکسان است. نتیجهی مهم فیزیکدانان این است: نظریهی کوانتومی که هم دارای تقارن زمانی و هم فاقد علیت معکوس باشد، دچار تناقض میشود. آنها آزمایشی مطرح کردند که این تناقض را نشان میدهد، به گونهای که فرض تقارن زمانی، الزام میدارد تا فرآیندهای جلو و عقب در زمان، احتمالهای یکسانی داشته باشند، اما فرض عدم علیت معکوس ، الزام میکند که این احتمالها متفاوت باشند. بنابراین در نهایت همه چیز بستگی دارد که ما تقارن زمانی را نگه داریم یا عدم علیت معکوس را برگزینیم، چرا که استدلال دانشمندان نشان میدهد که هر دوی آنها با هم، ممکن نیست. به نظر میرسد تقارن زمانی، یک تقارن فیزیکی بنیادی باشد، در نتیجه علیت معکوس ، محتملتر است. با این انتخاب، نیاز به کنش شبحوار در آزمایش های بل، حذف میشود. لایفر میگوید:
به نظر من، علیت معکوس، به دلایل زیر محتملتر است: ۱- علیت معکوس به ما اجازه میدهد مسائل حاصل از سایر قضایای قطعی را حل کنیم، یعنی همبستگیهای بل را بدون کنش شبحوار ممکن میکند، بنابراین اگرچه هنوز مجبوریم عدم امکان ارسال سیگنال به گذشته را توضیح دهیم، اما میتوانیم چند معما را به یک معما، کاهش دهیم؛ اما اگر تقارن زمانی را کنار بگذاریم، چنین شرایطی رخ نخواهد داد. ۲- ترمودینامیک ما را ملزم به وجود یک پیکان زمانی میکند که ویژگی شرایط مرزی جهان است و نه یک قانون فیزیک. از آنجایی که توانایی فرستادن سیگنالها فقط به آینده و نه به گذشته، بخشی از تعریف پیکان زمانی است، به نظر میرسد ناتوانایی در ارسال سیگنال به گذشته در یک جهان با علیت معکوس هم، مربوط به شرایط مرزی است و نیازی نیست یک قانون فیزیکی باشد. پس در این شیوه، تقارن زمانی، احتمال کمتری دارد.
فیزیکدانان معتقدند اجماع کلی بر سر ایدهی علیت معکوس، بسیار دشوار است، زیرا تاکنون آن را هیچجای دیگری ندیدهایم. همین وضعیت در مورد کنش شبحوار هم وجود دارد، اما این بدان معنا نیست که علیت معکوس و کنش شبحوار، حقیقت طبیعت نیستند.
نظریه کوانتوم میگوید آینده گذشته را تحت تاثیر قرار میدهد.
#بخش_دوم
گذشته از این موضوع ؛ به بحث مهمتری به نام علیت معکوس میپردازیم؛
نظریهی کوانتوم، پر از چالشهای ریز و درشتی است که هر یک میتواند موضوع ساعتها بحث فیزیکدانان و فلاسفه باشد. تاثیر آینده بر گذشته، یک موضوع بسیار چالشبرانگیز است، اما نه یک چالش عادی، بلکه بیشتر یک ایدهی جسورانه است که کمتر کسی جرات درگیرشدن با آن را پیدا میکند! اخیرا برخی فیزیکدانان به این ایده که علیت معکوس نامیده میشود، پرداختهاند، چرا که این ایده، پتانسیل حل برخی از معماهای مهم فیزیک کوانتومی را دارد. اگر علیت معکوس امکانپذیر باشد، آزمایشهای مشهور بل، شاهدی برای علیت معکوس (retrocausality) و نه برای کنش شبحوار تفسیر خواهد شد. در مقالهای که به تازگی در مجله The Royal Society A منتشر شده، فیزیکدانان نظری موسسه پریمیتر، شاهدی برای اثبات علیت معکوس مکانیک کوانتومی فراهم کردهاند. برای بررسی موشکافانهی این پژوهش که ترجمهای از سایت phys.org است.
قبل از هر چیز، اجازه دهید مفهوم علیت معکوس را شفاف کنیم و ببینم علیت معکوس چه هست و چه نیست. علیت معکوس بدان معنا نیست که سیگنالها میتوانند از آینده به گذشته انتقال یابند. چنین انتقالی حتی در نظریه علیت معکوس هم به دلایل ترمودینامیکی، ممنوع خواهد بود. علیت معکوس به آن معناست که وقتی یک آزمایشگر، تصمیم میگیرد کدام ذره و چه اندازهگیری را انجام دهد، این تصمیمگیری او میتواند ویژگیهای ذره را در گذشته و حتی قبل از اینکه آزمایشگر، تصمیمگیری کند تغییر دهد. به عبارت دیگر، تصمیمگیری در زمان حاضر میتواند چیزهایی در گذشته را تحت تاثیر قرار دهد.
در آزمایشهای اصلی بل، فیزیکدانان فرض کردند امکان رخ دادن علیت معکوس وجود ندارد، در نتیجه، آنها برای توضیح مشاهداتشان فرض کردند که ذرات دور از هم، فورا از حالت یکدیگر اطلاع پیدا میکنند که اینشتین آن را کنش شبحوار نامید. این همان درهم تنیدگی کوانتومی است، یعنی ذراتی که حتی با وجود فاصله زیاد، از طریق مکانیسمهای ناشناخته روی هم تاثیر میگذارند. حالا بیایید این پدیده را طور دیگری و با درنظر گرفتن علیت معکوس تصور کنیم. در این حالت، باز هم اندازهگیری یک ذره بر رفتار سایر ذرات، اثر میگذارد، اما دیگر نیازی به فرض درهم تنیدگی نبوده و علیت معکوس برای توضیح این پدیده، کافی است.
تعمیم علیت معکوس : آیا یک حالت کوانتومی، واقعی است؟
یکی از طرفداران اصلی علیت معکوس در نظریه کوانتوم، استاد فلسفه دانشگاه کمبریج، هیو پرایس (Huw Price) است. در سال ۲۰۱۲، پرایس استدلال کرد که هر نظریه کوانتومی دارای دو فرض زیر، علیت معکوس را امکانپذیر میکند: ۱- حالت کوانتومی، واقعی است و ۲- جهان کوانتومی، از نظر زمانی متقارن است (یعنی فرآیندهای فیزیکی با جهت جلو و عقب در زمان، با قوانین فیزیکی یکسانی، توصیف میشوند).
در این پژوهش جدید، لایفر و پوسی تلاش میکنند استدلال پرایس را تعمیم دهند. آنها کار خود را با حذف فرضیهی اول پرایس (آیا حالت کوانتومی، واقعی است یا نه)، شروع کردند. واقعی بودن یک حالت کوانتومی، خود موضوعی است که هنوز بحث زیادی در مورد آن وجود دارد. یک حالت کوانتومی که واقعی نباشد، به جای یک ویژگی واقعی فیزیکی سیستم، فقط دانش فیزیکدان در مورد سیستم را توصیف میکند. اگرچه اکثر تحقیقات، واقعی بودن حالت کوانتومی را نشان دادهاند، اما تایید یک راه یا راه دیگر، دشوار است. این در حالی است که علیت معکوس میتواند بینش جدیدی برای این سوال به ما دهد. لایفر میگوید امکان ایجاد چنین بینشی با توجه به واقعیبودن حالت کوانتومی، یکی از انگیزههای اصلی پژوهش در مورد علیت معکوس است. او میگوید:
دلیلی که من فکر میکنم علیت معکوس، ارزش بررسی کردن دارد، این است که ما حالا نتایج قطعی در مورد تفسیرهای واقعگرایانه نظریه کوانتوم مانند قضیه بل و کوچن-اسپکر (Kochen-Specker) و شواهدی در مورد واقعی بودن حالت کوانتومی داریم. این نتایج میگویند هر تفسیری که با چارچوبهای استاندارد تفاسیر واقعی، سازگار باشد، باید ویژگیهایی داشته باشد که من به صورت نامطلوب درنظر میگیرم. پس یا باید واقعگرایی را رها کنیم یا چارچوب استاندارد را بشکنیم.
دانشمندی از امکان سفر به گذشته و ساخت تونل زمان می گوید
#بخش_اول 🦅🦅
این روزها بیشتر از هر زمان دیگر شاهد تحقق داستان های علمی و تخیلی هستیم (از ربات های انسان نما گرفته تا ماشین های خودران) با این همه هنوز هم مفهومی پیش روی بشر قرار دارد که ورای درک و توانایی اوست: سفر در زمان.
گرچه تا به حال دانشمندان زیادی بر این امر اتفاق نظر داشتند که سفر در زمان غیرممکن است، اما حالا یک اختر فیزیکدان اعلام کرده که این امر دور از دسترس نخواهد بود.
به گفته او طبق قواعد فیزیک نظری شرایط مشخصی وجود دارند که امکان ایجاد تونل زمان و در نتیجه انتقال انسان به دوران های مختلف گذشته را فراهم می نمایند.
البته دانشمندان هنوز باید به بررسی شرایط مورد نیاز برای تحقق این مساله بپردازند و روشن است ساخت سیستمی که به اندازه کافی برای انتقال انسان بزرگ باشد چندان هم کار ساده ای نیست با این حال آنطور که اتان سیگل اخیرفیزیکدان کالج Lewis & Clark اخیرا اظهار داشته طبق قواعد فیزیک نظری مانعی برای تحقق این موضوع وجود ندارد.
به گفته او سفر به گذشته به همتایان نایاب انرژی مثبت/ ذرات جرمی مثبت یا خنثی موجود در سرتاسر عالم هستی بستگی دارد و این همتایان نیز همان ذرات انرژی یا جرم منفی هستند که مدت هاست فرضیه وجودشان مطرح شده اما هنوز کشف نشده اند.
بنابراین اگر این ماده انرژی یا جرم منفی وجود داشته باشد آنگاه می توان با ایجاد نوعی سیاه چاله عظیم و انرژی منفی و در نهایت اتصالشان به هم نوعی کرمچاله قابل عبور را برای سفر در زمان ایجاد کرد.
این اخترفیزیکدان اظهار داشته:
فرقی ندارد که این اجرام با چه فاصله ای از یکدیگر به هم متصل شوند، در هر صورت اگر انرژی و توده کافی داشته باشند (هم از نوع مثبت و هم منفی) آنگاه این ارتباط ایجاد خواهد شد.
کرمچاله را نیز می توان به شیوه ای ساخت که یکی از طرفین آن کاملا بی حرکت بماند و سمت دیگرش با سرعت نور حرکت کند. با ورود به این تونل نیز به لحاظ نظری یک شخص می تواند در زمان سفر کرده و به گذشته برود.
سیگل در توضیحاتش سناریویی را مطرح می کند که در آن مقصد چهل سال نوری آنطرف تر است. بعد از گذشت یکسال، آن سر کرم چاله چهل سال خواهد داشت در حالی که در سر دیگرش تنها یک سال گذشته است.
ادامه دارد...🗯
ای ملت متمدن(!) و آریایی(!) یا ای شیعیان علی(!)، فعلا مملکت را شخم بزنید؛ آنهم به طور اساسی(!)
⬛️🖌ای ملت متمدن(!) و آریایی(!) یا ای شیعیان علی(!)، فعلا مملکت را شخم بزنید؛ آنهم به طور اساسی(!)
هر چه زودتر ویران کنید(!) لطفا عجله کنید تا دیر نشده است(!)
آتش بزنید یا زمینه اش را فراهم کنید(!) انتقام بگیرید(!)
به تاریخ و تجربه های گذشته خودتان و نیز دیگران اصلا فکر کنید(!)
به عواطف تان پناه ببرید که بهترین راهنمای عمل است(!)
فعلا اولویت با تخلیه احساسِ خشمی است که از حاکمانِ نالایقِ خود دارید(!)
تنها راه برای تنبیه و تادیب و اصلاح این حکومت نیز همین است که ابتدا به طور مدنی در انتخابات شرکت کنید و به طور مدنی تحریم نکنید و بعد، کل مملکت را به طور غیرمدنی آتش بزنید(!)
حکومت و حاکمان شما نیز هیچ نسبتی با شما ندارند(!) از خلاء آمده اند و شما و فرهنگ تان حتی یک هزارم در مشکلات نقش ندارد(!)
لیاقت شما حکومت سوئیس و ژاپن است(!) و خداوند بر اثر یک اشتباه، این حکومت و قوانین اش را بر شما گماشت(!)
چون شما کلا از ابتدای تاریخ، لیبرال دموکرات بوده اید(!) و الگوی جهان در رانندگی(!) و نیز در بقیه زمینه ها(!)
کلا شما از آغاز تاریخ، الگوی همه عقلای جهان بوده اید(!)
هزینه و فایده و روش اندیشی و اولویت بندی به هیچ وجه لازم نیست(!)
این کارها و توصبه ها، سوسول بازی و ترس و سازشکاری است(!)
شما از نوادگانِ رستم هستید(!)
تا می توانید به واقعیت و امکانات و روش ها و نسبت شان با اهداف بی توجه باشید(!)
نیمچه خانه کلنگی خودتان را سریع تر خراب کنید(!) انشاء الله برای ساختن یک خانه شیک و فول امکانات، خدا بزرگ است(!) بعدا می نشینید و سر فرصت؛ مثل انقلاب ۵۷، نقشه و طرح و برنامه می ریزید(!)
اصلا نگران نباشید که دوباره صد سال به عقب بیافتید(!) حرف مَرد یک کلام است و شما همواره ثابت کرده اید که در این خصوص خیلی مَرد هستید و البته قبول اشتباه برای یک مَرد، همواره ننگ است(!)
اساسا چون فردا فرا رسید، فکرش را باید کرد(!) فعلا فکرتان را مشغول نفرمایید(!)
هر چه زودتر ویران کنید(!) لطفا عجله کنید تا دیر نشده است(!)
آتش بزنید یا زمینه اش را فراهم کنید(!) انتقام بگیرید(!)
به تاریخ و تجربه های گذشته خودتان و نیز دیگران اصلا فکر کنید(!)
به عواطف تان پناه ببرید که بهترین راهنمای عمل است(!)
فعلا اولویت با تخلیه احساسِ خشمی است که از حاکمانِ نالایقِ خود دارید(!)
تنها راه برای تنبیه و تادیب و اصلاح این حکومت نیز همین است که ابتدا به طور مدنی در انتخابات شرکت کنید و به طور مدنی تحریم نکنید و بعد، کل مملکت را به طور غیرمدنی آتش بزنید(!)
حکومت و حاکمان شما نیز هیچ نسبتی با شما ندارند(!) از خلاء آمده اند و شما و فرهنگ تان حتی یک هزارم در مشکلات نقش ندارد(!)
لیاقت شما حکومت سوئیس و ژاپن است(!) و خداوند بر اثر یک اشتباه، این حکومت و قوانین اش را بر شما گماشت(!)
چون شما کلا از ابتدای تاریخ، لیبرال دموکرات بوده اید(!) و الگوی جهان در رانندگی(!) و نیز در بقیه زمینه ها(!)
کلا شما از آغاز تاریخ، الگوی همه عقلای جهان بوده اید(!)
هزینه و فایده و روش اندیشی و اولویت بندی به هیچ وجه لازم نیست(!)
این کارها و توصبه ها، سوسول بازی و ترس و سازشکاری است(!)
شما از نوادگانِ رستم هستید(!)
تا می توانید به واقعیت و امکانات و روش ها و نسبت شان با اهداف بی توجه باشید(!)
نیمچه خانه کلنگی خودتان را سریع تر خراب کنید(!) انشاء الله برای ساختن یک خانه شیک و فول امکانات، خدا بزرگ است(!) بعدا می نشینید و سر فرصت؛ مثل انقلاب ۵۷، نقشه و طرح و برنامه می ریزید(!)
اصلا نگران نباشید که دوباره صد سال به عقب بیافتید(!) حرف مَرد یک کلام است و شما همواره ثابت کرده اید که در این خصوص خیلی مَرد هستید و البته قبول اشتباه برای یک مَرد، همواره ننگ است(!)
اساسا چون فردا فرا رسید، فکرش را باید کرد(!) فعلا فکرتان را مشغول نفرمایید(!)
حقوق تفکیک ناپذیر
مادۀ 28: "هر شخصی سزاوار یک نظم اجتماعی و بین المللی است که در آن حقوق و آزادی ها کاملاً تأمین و رعایت شوند". مادۀ 29: "هر انسانی در برابر جامعه مسؤولیت هایی دارد". مادۀ 30: "هیچ دولتی، هیچ گروهی و یا فردی حق ندارد که حقوق عمومی بشری را محدود بسازد". در سال 2011 در 91 کشور جهان مردم علیه تخطی از حقوق بشر اعتراض کردند.
حقوق برای هنر و علم
مادۀ 27: "هر شخص حق دارد در زندگی فرهنگی جامعه آزادانه شرکت کند، از هنرهای مختلف بهره مند شود و در پیشرفت های علمی سهیم گردد". آثار و آفریده های علمی، ادبی و یا هنری هر شخصی باید از حمایت حقوقی برخوردار باشد". امروزه تکثیر دیجیتالی برخی از چنین آثار جنجال برانگیز شده است. شمار زیادی از آفرینشگران با تکثیر آثار در انترنت، حق طبع و نشر خود را پایمال شده می بینند.
زندگی با وقار
مادۀ 25: "هر انسانی سزاوار یک زندگی با معیارهای پذیرفته شده برای تأمین سلامتی و رفاه خود و خانواده اش، از جمله تأمین مواد غذایی، لباس، مسکن، خدمات صحی و اجتماعی است. دورۀ مادری و کودکی سزاوار مراقبت ویژه است". در سراسر جهان، از هر هفت انسان یکی با مشکل گرسنگی روبروست، که شمار مجموعی آن به بیشتر از 900 میلیون تن می رسد.
انسان حق کار دارد
مادۀ 23: "هر انسانی حق کار، انتخاب آزادانۀ شغل و شرایط عادلانۀ کار را دارد. هر شخص حق دارد در بدل کار برابر، مزد برابر دریافت کند. هر شخص حق دارد مزد منصفانه و مطلوب برای تأمین معیشت خود، با حفظ حیثیت و کرامت انسانی، دریافت کند". مادۀ 24: "هر انسانی حق استراحت و داشتن اوقات فراغت را دارد". بر اساس آمار بانک جهانی در حال حاضر 200 میلیون انسان در جهان بیکارند.
حق انتخاب و مشارکت
مادۀ 21: "هر انسانی حق دارد در مسایل عامۀ کشور، خود و یا به واسطۀ نماینده ای که آزادانه انتخابش کرده است، سهم بگیرد". مادۀ 22: "هر عضو یک جامعه حق دارد از امنیت اجتماعی برخوردار بوده و حقوق سلب ناپذیر اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خویش را برای حفظ حیثیت و رشد آزادانۀ شخصیت خویش به دست آورد".باشنده های بومی آسترالیا تنها پس از سال 1967، و زنان در کویت پس از سال 2005، اجازۀ اشتراک در انتخابات را یافتند.
حفاظت در برابر ازدواج اجباری
زنان و مردانی که به سن ازدواج رسیده اند، قبل از ازدواج، در جریان زندگی مشترک و پس از آن از حقوق مساوی برخوردارند. مادۀ 16: "ازدواج تنها با آزادی و رضایت کامل زوجین باید صورت بگیرد. خانواده حق حمایت از سوی جامعه و دولت را دارد". آمار دقیقی موجود نیست، اما سالانه میلیون ها زن و اغلب دختران خردسال قربانی ازدواج اجباری می شوند.
هیچ انسانی غیر قانونی نیست
مادۀ 13: "هر انسانی حق دارد در داخل یک کشور آزادانه رفت و آمد کند و محل زیست خود را آزادانه انتخاب کند. هر انسانی اجازه دارد هر کشور را ترک کند". مادۀ 14: هر انسانی اجازه دارد، به خاطر فرار از تعقیب و پیگرد، در کشور دیگری تقاضای پناهندگی کند". مادۀ 15: هر انسانی حق تابعیت را دارد". بر اساس تخمین ادارۀ امور پناهندگان سازمان ملل متحد تقریباً 44 میلیون انسان در فرار به سر می برند.
مساوات در برابر قانون
ماده های 6، 8، 10، 12: "هر انسانی حق محاکمۀ عادلانه و حفاظت از سوی قانون را دارد". مادۀ 7: "قانون برای همه انسان ها یکسان قابل تطبیق است". مادۀ 9: "هیچکس نباید خودسرانه بازداشت، زندانی و یا تبعید گردد". مادۀ 11: "متهم تا زمانی بیگناه باقی می ماند که جرمش ثابت نشده باشد". به قول کمیساریای عالی ملل متحد برای حقوق بشر، در 44 کشور از این ماده ها تخطی صورت می گیرد.
حق زندگی و آزادی
مادۀ 3: "هر انسان حق زندگی، آزادی و مصونیت دارد". مادۀ چهارم: "هیچ انسانی نباید به بردگی و غلامی گرفته شود". مادۀ پنجم: "هیچکسی نباید مورد شکنجه یا خشونت، برخورد غیر انسانی و یا رفتاری قرار گیرد که سبب تنزل مقام انسانی اش شود". در گزارش سال 2012 سازمان عفو بین الملل آمده است: "در حداقل 101 کشور انسانها شکنجه می شوند و در برابرشان بدرفتاری صورت می گیرد".
حقوق اساسی انسان در اعلامیه جهانی حقوق بشر
علامیه عمومی حقوق بشر در 10 دسمبر 1948 منتشر شد تا به موجب آن حقوق اولیه انسان در تمام جوامع بشری تامین گردد.حقوقی که انسان را در برابر خودسری ها، چپاول و بی عدالتی محافظت کنند.
حسین بن علی و غارت کاروان معاویه بن ابی سفیان
حسین بن علی امام سوم شیعیان، در زمان حرکت
از مکه به سمت کوفه که منجر به کشته شدنش شد، در منطقه (تنعیم) کاروانی از
یمن را که برای یزید بن معاویه ، از جانب بحیر بن ریان روناس و حُلّه حمل
میکرد را گرفت و مورد غارت قرار داد.( طبری ج ۴ ص ۲۸۹، اخبارالطوال ص ۲۴۵،
ارشاد شیخ مفید ج۲ ص ۶۸) در حالیکه این کاروان اموال بیت المال حکومت بوده
است. این مطلب در مصادر تاریخی بوضوح آمده است و بارها از سوی شیعیان با
توجیهات گوناگونی روبرو شده ، مبنی بر عدم مشروعیت یزید نزد حسین بن علی و
مجاز بودن او در تصرف کاروان بیت المال خلیفه غاصب. فی الحال بدنبال اثبات
این امر نیستیم که آیا یزید خلیفه مشروع بوده است یا خیر. یا اینکه آیا
اصولا حسین بن علی در مقام تصرف کاروان خلیفه دارای حق بوده است یا خیر؟ در
این نوشته بدنبال این مطلب هستیم تا با آوردن گزارش تاریخی دیگر ، نشان
دهیم مسئله مشروعیت یا عدم مشروعیت خلیفه نبوده ، بلکه اصولا تصرف کاروان
خلیفه و امیرالمومنین معاویه بن ابی سفیان نیز در کارنامه سوابق حسین بن
علی مشاهده میشود. نامبرده ( حسین بن علی) در تصرف کاروان خلیفه ای که
برادرش حسن با او از در صلح درآمده و خلیفه و امیرالمومنین بودنش را مورد
تایید قرارداده و آل علی نیز ملزم به رعایت آن بوده اند و گزارشات تاریخی
نیز موید این مطلب است را نیز در کارنامه زندگی خود دارد. این مطلب و گزارش
در جلد هجدهم شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید در باب سعه صدر ذکر شده. اما
نخست برای پرهیز از هر نوع جبهه گیری اولیه که معمولا در ارائه چنین
گزارشاتی وجود دارد ، به معرفی مختصر ابن ابی الحدید میپردازیم. عزالدین
ابوحامد عبدالحمید بن هبه الله معروف به ابن ابی الحدید در سال ۵۸۶ هجری
بدنیا آمده و در سال ۶۵۰ هجری فوت نموده است. او اندیشه معتزلی در کلام
داشت و علی بن ابیطالب را افضل و برتر از ابوبکر ، عمر و عثمان میدانست.
اما خلافت خلفای قبلی را نیز تایید میکرد و آنها را غاصب نمیدانست. دقیقا
مثل شیعیان زیدیه. هر چند او را تابع فقه شافعی دانسته اند. او حتی در مدح
علی بن ابیطالب شعر و قصیده نیز سروده و قصیده ( عینیه) او در مدح علی ،
حتی در اطراف ضریح علی نیز وجود دارد. او در دعوای خلافت بین علی و معاویه و
جنگ صفین، طرفدار علی است و معاویه و شامیان را باغی میداند که بر علیه
خلیفه مشروع شوریده اند و آنها نابودشدگان هستند. او خوارج را نیز اهل دوزخ
میداند . گرایش ابن ابی الحدید به شیعه بسیار بیشتر از برخی از فرق اهل
سنت است و نکته جالب اینکه اصلا روی خوش به امویان ندارد. او از محبان علی و
فرزندان اوست و هیچ اعتباری برای معاویه قائل نیست، و او را در برابر علی
همانطور که ذکر شد فاقد مشروعیت و اهل بغی میداند.( مقدمه شرح نهج البلاغه)
با اینحال باید پذیرفت بعد از اینکه حسن بن علی در سال چهل و یک هجری
معاویه را در مقام خلافت و امیرالمومنینی ابقاء و تایید کرد ، آل علی نیز
با او از در صلح و بیعت درآمدند و تا پایان مدت زندگانی معاویه بر این روش
زیستند. حسین بن علی نیز با دوری از مجادلات سیاسی ، با توجه به صلح حسن ،
ملتزم به اجرای صلح و بیعت بود. حسین حتی در پاسخ حجر بن عدی میگوید ( ما
با آنها صلح کرده ایم و هم اکنون در دوران صلح به سر میبریم. به آنچه شما
میخواهید راهی وجود ندارد. انساب الاشراف. بلاذری. ج۳. ص۱۵۱). ابن قتیبه
دینوری نیز در پاسخ حسین بر بعضی از کوفیان که بدنبال قیام حسین بر علیه
معاویه بوده اند آورده ( ما بیعت کرده و پیمان بسته ایم ، و راهی برای
شکستن بیعت ما نیست. دینوری، ص ۲۶۷ و ۲۶۸). بنابراین حسین بمدت بیست سال در
بیعت و صلح با معاویه بود. اما نکته جالب توجه که با مقام امامت و اسوه و
الگو بودن یک مسلمان که در بیعت و صلح با خلیفه است ، که خودشان با صلح او
را بر گرده امت سوار کرده اند همخوانی ندارد، غارت کاروان خلیفه است که
بدست او مورد غارت قرار میگیرد. و این مطلب در برخی مصادر تاریخی از جمله
حیات الامام حسین، جلد ۳، ص۵۹. البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۱۶۶ ناسخ
التواریخ ج ۱،ص ۱۹۵و همین کتاب شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ، جلد ۱۸، ص
۴۲۶ و ۴۲۷ ترجمه لایقی) آورده شده. حال ببینیم این امام شیعیان چگونه
بنابر گزارش تاریخی وارد عمل میشود و نامه نگاری این دو ( حسین و معاویه)
در این جریان چگونه است. ابن ابی الحدید در باب سعه صدر اشاره میکند که (
مالی از یمن ، سوی معاویه آورده شده بود. پس چون آن کاروان مال از مدینه
گذشت ، حسین بن علی علیه السلام بر آن حمله آورد و آن را گرفت. و میان
خانواده و موالی خویش تقسیمش کرد. و برای معاویه نوشت- از حسین بن علی به
معاویه بن ابی سفیان. اما بعد، همانا کاروانی از یمن بر ما گذشت ، که مال و
زیور آلات و عنبر و عطر سوی تو میآورد، تا در خزینه های دمشق ودیعت نهی، و
بدان زادگان پدرت را از پس سیرابی نخست پی در پی سیراب سازی. و من بدانها
نیاز داشتم ، پس آنها را گرفتم. والسلام. پس معاویه سوی او نوشت: از نزد
بنده خدا معاویه امیر مومنان به حسین بن علی . سلام بر تو باد. اما بعد،
همانا نوشته ات رسید که در آن یادآور میشوی که کاروانی از یمن مال و
زیورآلات و عنبر و عطر سوی من میآورد تا در خزینه های دمشق ودیعت نهم و
بدان زادگان پدرم را از پس سیرابی نخست پی در پی سیراب سازم. و اینکه تو
بدان محتاج بودی، پس آنرا گرفتی. در حالیکه تو شایسته گرفتن آن نیستی، چون
آنرا به من نسبت دادی. زیرا والی بدان مال سزاوارتر است. پس بر اوست خارج
کردن از آن. به خدا سوگند اگر آن واگذاشته شود ، تا سوی من شود، در بهره ات
از آن کمنگذارم. ولیک گمان کرده ام ای پسر برادرم، که در سر تو خشمی است.
دوست دارم که در زمان من باشد تا منزلتت را دانم و از آن درگذرم. ولیک به
خدا بیم آن دارم، که به کسی گرفتار شوی که قدر دوشیدن ناقه ای تو را مهلت
ندهد. و در پای نوشته اش این شعر را نگاشت که- ای حسین بن علی آنچه بعنوان
علت آوردی روزی روا و جایز نباشد. گرفتنت آن مال را در حالی که بدان مامور
نبودی. همانا این از سوی حسین شتاب است. همانا آنرا اجازت دادیم، و برای آن
به خشم نیامدیم. از حسین آنچه انجام داد را تحمل کردیم. ای حسین بن علی،
دارای آرزو. برای تو پس از من جهشی است که تحمل نشود. دوست دارم که من خود
شاهد آن باشم. پس آنرا با اخلاقی که مهلت میدهد از تو عهده دار گردم. همانا
من میترسم که بسوزی بدان که نزدش تیغ بران پیشی گرفته است) در این نامه
نگاری بوضوح مشخص است که حسین بن علی میگوید چون بدان مال نیاز داشته آن را
گرفته و نکته جالب اینکه این مال خلیفه و بیت المال مسلمین را بین خانواده
و موالی و بردگان خویش تقسیم کرده است و معاویه به او میگوید این کار روزی
روا و جایز نیست. دیگر نکته اینکه حسین اقرار میکند که این مال متعلق
خلیفه است و به حق ولایت معاویه و حکومتش بر این مال صحه میگذارد اما آن
مال را متصرف میشود. دیگر نکته مهم اینکه این عمل حسین بر خلاف عهد و
پیمانی است که با معاویه بعنوان خلیفه دارد که شایسته هیچ مسلمانی نیست
بخصوص اگر در مقام امام و اسوه باشد. نکته مهم دیگر این است که حسین با
انجام این عمل بر خلاف آیه اول سوره مائده رفتار کرده که میگوید (
یااَیُّهَاالَّذِینَ آمنُوااوفُوابِالعُقُود-ای کسانیکه ایمان آورده اید،
بر قراردادهای خود وفا کنید) در پایان با توجه به اینکه چنین اعمالی از
حسین در دوران معاویه در مصادر مختلفی نیز آمده و حتی این عمل در زمان یزید
نیز ارتکاب یافته ، میتوان به صحت این گزارش یقین کرده و مهر تایید زد.
نکته مهم این است که ابن ابی الحدید که گرایش علوی قوی ای نیز دارد و
معاویه را در برابر علی ناحق و اهل بغی میداند نمیتواند مورد این شبهه قرار
گیرد که خبری بر ضد حسین و به نفع معاویه جعل نموده باشد. ضمن اینکه مصادر
دیگر تاریخی را نیز در تایید این مطلب آورده ایم. با توجه به جمیع جهات و
جوانب باید پرسید ، شیعیان چگونه میتوانند در مواجهه با این رفتار غیر
قرآنی، غیر پیمانی و غیر مسئولانه حسین در برابر ادعای عصمت و پاکی و اسوه
بودنش نسبتی برقرار کنند؟
امپراوری کوروش بزرگ و جانشینان او / عبدالحسین زرین کوب
آوانامه امپراتوری کوروش بزرگ و جانشینان او به شرح بنیانگذاری نخستین امپراتوری بزرگ در تاریخ جهان باستان می پردازد. این آوانامه از کتاب روزگاران که شرح کامل تاریخ ایران از عهد باستان است، نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب، خوانده می شود. در قسمتی از این آوانامه چنین می آید:
امپراتورئی که کوروش بزرگ بر شالوده امپراتوری ماد بنیاد نهاد چنان با امپراتوری های گذشته شرقی تفاوت داشت که سیمای او بصورت یک فاتح، یک امپراتور و یک منجی عصر؛ واقعیت تاریخ را به نحو چشمگیری مجال جلوه داد. او در نقش یک فاتح و یک امپراتور به نحو بارزی در تمام عصر خویش و قرن ها بعد مایه اعجاب و تحسین بود. دنیایی که او با نیروی جوانی مصمم به تسخیر، اصلاح و رهبری آن در آن ایام شد، به هر چیز بیش از اخوت انسانی ، به تسامح و وحدت که او تقریباً همه جا منادی آن بود حاجت داشت.... کوروش بر خلاف امپراتوران ستمگر گذشته، همه جا با مغلوبان به رافت، با دشمنان به مدارا و با صاحبان عقاید و رسوم مخالف به تسامح رفتار می کرد. و این نوعی عدالت شرقی بود."
صفات عالی اخلاقی او موجب شد تا در نزد مورخان و فلاسفۀ یونان به عنوان نمونۀ پادشاهی و سرمشق امپراطوری مورد تحسین واقع شود. در هر جا که به عنوان فاتح وارد میشد، برخلاف فاتحان آشور و بابل نسبت به معابد اقوام حداکثر تکریم و احترام را نشان میداد؛ برای تعمیر و توسعۀ پرستشگاهها کمکهای بیدریغ میکرد؛ از اعمال هرگونه تضییق نسبت به پیروان ادیان اجتناب داشت و هر چند اجازه نمیداد این احترام بهانهای برای تجاوز جویی و قدرتطلبی کاهنان گردد، با نهایت دقت این شیوۀ اخلاقی و انسانی را رعایت میکرد و گویی آن را وسیلۀ تحکیم اساس قدرت امپراطوری مییافت.
امپراتورئی که کوروش بزرگ بر شالوده امپراتوری ماد بنیاد نهاد چنان با امپراتوری های گذشته شرقی تفاوت داشت که سیمای او بصورت یک فاتح، یک امپراتور و یک منجی عصر؛ واقعیت تاریخ را به نحو چشمگیری مجال جلوه داد. او در نقش یک فاتح و یک امپراتور به نحو بارزی در تمام عصر خویش و قرن ها بعد مایه اعجاب و تحسین بود. دنیایی که او با نیروی جوانی مصمم به تسخیر، اصلاح و رهبری آن در آن ایام شد، به هر چیز بیش از اخوت انسانی ، به تسامح و وحدت که او تقریباً همه جا منادی آن بود حاجت داشت.... کوروش بر خلاف امپراتوران ستمگر گذشته، همه جا با مغلوبان به رافت، با دشمنان به مدارا و با صاحبان عقاید و رسوم مخالف به تسامح رفتار می کرد. و این نوعی عدالت شرقی بود."
صفات عالی اخلاقی او موجب شد تا در نزد مورخان و فلاسفۀ یونان به عنوان نمونۀ پادشاهی و سرمشق امپراطوری مورد تحسین واقع شود. در هر جا که به عنوان فاتح وارد میشد، برخلاف فاتحان آشور و بابل نسبت به معابد اقوام حداکثر تکریم و احترام را نشان میداد؛ برای تعمیر و توسعۀ پرستشگاهها کمکهای بیدریغ میکرد؛ از اعمال هرگونه تضییق نسبت به پیروان ادیان اجتناب داشت و هر چند اجازه نمیداد این احترام بهانهای برای تجاوز جویی و قدرتطلبی کاهنان گردد، با نهایت دقت این شیوۀ اخلاقی و انسانی را رعایت میکرد و گویی آن را وسیلۀ تحکیم اساس قدرت امپراطوری مییافت.
قسمت پایانی مقاله (محمد بن عبدالله و اخلاق)
و بر ضد او برخاستند) (همان)
بنابر این میبینیم که مشرکین قبل از اقدام عملی سعی کردند برای بار آخر محمد را از این عمل غیر اخلاقی بازدارند. اما ادامه متن میگوید ( ابوطالب کس فرستاد و پیغمبر خدا بیامد. بدو گفت برادرزاده من، اینان سران و پیران قوم اند و از تو انصاف میخواهند، که به خدایانشان ناسزا نگویی و آنها نیز تو را با خدایانت واگذارند.) ( همان)
اما محمد از آنها میخواهد که شهادتین بگویند و مسلمان شوند. وقتی مشرکین چنین اجباری را میبینند قبول نمیکنند و سپس محمد میگوید اگر خورشید را هم در دست من قرار دهید به چنین کاری که شما میخواهید تن نخواهد داد. در اینجاست که طبری میآورد ( قریشیان خشمگین شدند و برخاستند و گفتند به خدا ، به تو و خدایت که چنین فرمانت داده اند ناسزا خواهیم گفت) (همان. ص ۸۶۹)
بنابر این میبینیم که پیامبر اسلام با ناسزا و دشنام گویی به خدایان نه تنها سنت اخلاقی و قاعده اخلاقی را رعایت نکرده بلکه این عمل را کاملا خدایی میدانسته است. بعدها که کار دشنام گویی از هر دو طرف افزایش یافت و محمد در موضع ضعف قرار گرفت ، دیگر دشنام دادن را صلاح ندید. چون در وضعیت اقلیت بود و ترجیح داد دشنام ندهد.
این وضعیت سبب دشمنی اعراب شد و دست به اجحاف به پیامبر دشنام گو زدند. پیامبری که برای اعتقادش دادن دشنام را روا میدید. اما امروزه بدون تساهل و تسامح اگر کسی به خدایش و او و ائمه و صحابه دشنام دهد واجب القتل دانسته و روامداری را جایز نمیداند.
چگونه میتوان ادعای اجرای اخلاق را از کسی که آمدنش را سبب کرامت اخلاقی میدید قابل قبول دانست وقتی روا نمیدارد کاری را که قبلا او در حق دیگران کرده. و یا کاری را که در گذشته در حقش انجام ندادند او در حق آنان انجام داد.
در پایان قضاوت را بعهده خوانندگان گرامی میگذارم تا بتوانند ادعای این پیامبر مدعی اخلاق را با قواعد اخلاقی بسنجند.
بنابر این میبینیم که مشرکین قبل از اقدام عملی سعی کردند برای بار آخر محمد را از این عمل غیر اخلاقی بازدارند. اما ادامه متن میگوید ( ابوطالب کس فرستاد و پیغمبر خدا بیامد. بدو گفت برادرزاده من، اینان سران و پیران قوم اند و از تو انصاف میخواهند، که به خدایانشان ناسزا نگویی و آنها نیز تو را با خدایانت واگذارند.) ( همان)
اما محمد از آنها میخواهد که شهادتین بگویند و مسلمان شوند. وقتی مشرکین چنین اجباری را میبینند قبول نمیکنند و سپس محمد میگوید اگر خورشید را هم در دست من قرار دهید به چنین کاری که شما میخواهید تن نخواهد داد. در اینجاست که طبری میآورد ( قریشیان خشمگین شدند و برخاستند و گفتند به خدا ، به تو و خدایت که چنین فرمانت داده اند ناسزا خواهیم گفت) (همان. ص ۸۶۹)
بنابر این میبینیم که پیامبر اسلام با ناسزا و دشنام گویی به خدایان نه تنها سنت اخلاقی و قاعده اخلاقی را رعایت نکرده بلکه این عمل را کاملا خدایی میدانسته است. بعدها که کار دشنام گویی از هر دو طرف افزایش یافت و محمد در موضع ضعف قرار گرفت ، دیگر دشنام دادن را صلاح ندید. چون در وضعیت اقلیت بود و ترجیح داد دشنام ندهد.
این وضعیت سبب دشمنی اعراب شد و دست به اجحاف به پیامبر دشنام گو زدند. پیامبری که برای اعتقادش دادن دشنام را روا میدید. اما امروزه بدون تساهل و تسامح اگر کسی به خدایش و او و ائمه و صحابه دشنام دهد واجب القتل دانسته و روامداری را جایز نمیداند.
چگونه میتوان ادعای اجرای اخلاق را از کسی که آمدنش را سبب کرامت اخلاقی میدید قابل قبول دانست وقتی روا نمیدارد کاری را که قبلا او در حق دیگران کرده. و یا کاری را که در گذشته در حقش انجام ندادند او در حق آنان انجام داد.
در پایان قضاوت را بعهده خوانندگان گرامی میگذارم تا بتوانند ادعای این پیامبر مدعی اخلاق را با قواعد اخلاقی بسنجند.
در ادامه متن ذیل
یا این آیه فی البداهه آمده که قاعده اخلاقی را تبیین کند؟ یا در صدد این است که رفتار غیر اخلاقی پیامبر و مسلمین را نکوهش کند؟
در اینجا به متون تاریخی خواهیم پرداخت.
ابن سعد در کتاب طبقات میگوید( رسول خدا پنهان و آشکار مردم را به اسلام دعوت می فرمود و گروهی از جوانان و مردم ناتوان دعوت خدا را پذیرفتند. بطوری که شمار اشخاصی که به او ایمان آورده بودند زیاد شدند و کافران قریش هم از آنچه پیامبر میفرمود چندان ناراحت نمیشدند. فقط هرگاه پیامبر از کنار انمجنهای آنها عبور میفرمود اشاره میکردند که این پسر بچه خاندان عبدالمطلب مدعی است که از آسمانها با او صحبت میشود . همچنین بودند تا آنکه خداوند متعال الهه های آنان را که غیر از خدا میپرستیدند مورد سرزنش قرارداد و یادآور شد که پدران ایشان که در حالت کفر مرده اند ، بدبخت و نابود شده اند. در این هنگام آنان نسبت به رسول خدا ستیزه گری و دشمنی را آغاز کردند.) (طبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۱۸۷)
در این روایت تاریخی بصراحت آمده که محمد به تبلیغ دینش مشغول بوده و کافران نیز از او ناراحت نمیشدند. این ناراحتی زمانی آغاز شده که الله و محمد شروع کردند بر خدایان و اجداد این افراد اهانت کردن و دشنام دادن. آیات بسیار زیادی در قرآن در این خصوص وجود دارد که نشان میدهد مسلمانان از آزادی دین در سرزمین حجاز با چاشنی اهانت به مشرکین استفاده کرده اند. آیاتی که مشرکین را چهارپا، انعام، بوزینه و خوک و زنا زاده و نفهم میخواهد از اینگونه اند. این مطلب در خصوص تساهل و تسامح و روامداری مشرکین با اسلوب فکری آنها همخوان است. چون آنها با تعدد خدایان مشکلی نداشتند و اگر خدای جدیدی هم در کنار خدایشان قرار میگرفت سبب کدورت آنها را فراهم نمیکرد. این خدای ادیان توحیدی است که نگاه دیکتاتوری و توتالیتر دارد و فقط خودش را تحمل میکند و خواستار اجرای فرمان خودش در کلیه شئونات پیروانش هست.
اما دین محمد که نامش را به ابراهیم مزین کرده از روش توهین و اهانت ابراهیم به خدای مردمش نیز استفاده ها برده و سنت او را به مسلمین یادآور میشود که دشنام و اهانت به ادیان و خدایانشان در اخلاق زیستی و اعتقادی یک مسلم هم جاری و ساری است.
طبری در جلد اول تاریخ سترگش در صفحه ۱۷۸ از دشنام گویی ابراهیم به خدای قومش پرده برمیدارد. او مینویسد( جوانی را شنیدیم که از آنها یاد میکرد و نامش ابراهیم بود. یعنی جوانی که ناسزا و عیب بتان میگفت و استهزاء میکرد . که جز وی هیچکس چنین سخنان نگفته بود)
در اینجا هم میبینیم ابراهیم ، پیامبر الله دشنام گویی به خدایان قومش را در دستور کار دارد و ظاهرا این بی اخلاقی ها در سنت پیامبران الله وجود داشته است.
اما به سر داستان محمد باز میگردیم.
ابن اسحاق نیز همانند ابن سعد گزارش میدهد و طبری آنرا در تاریخش میآورد که ( و چون پیغمبر دعوت خدای آشکار کرد و قوم را به اسلام خواند، قومش از او دوری نگرفتند و رد نکردند. تا وقتی که از خدایان آنها عیب گرفت که به انکار وی برخاستند و بر ضد او همسخن شدند. ( تاریخ طبری، ج۳، ص۸۶۷)
بنابراین میبینیم که در اینجا هم مورخ بزرگ مسلمان گزارش میدهد که مشرکین اهل مدارا بودند و با پیامبر اسلام کاری نداشتن تا او شروع به ناسزا گویی و عیبجویی پرداخت.
اما ادامه مطلب که گزارشات را دقیق تر ارائه میکند میگوید تعدادی از بزرگان قریش به نزد ابوطالب میروند و میگویند ( ای ابوطالب . برادرزاده ات ناسزای خدایان ما میگوید و بر دین ما عیب میگیرد و عقول ما را سبک میشمارد و پدرانمان را گمراه میداند. یا وی را از ما بدار یا او را بما واگذار) ( طبری ج۳ ، ص۸۶۸)
میبینیم که محمد شروع به دشنام و توهین نسبت به خدای مشرکین و بزرگان و پدران آنها میکند در حالیکه همین کار در دین اسلام سبب مرگ گوینده میشود.
اما مطلب باز هم ادامه دار است. زیرا محمد بدون توجه به این مطلب کماکان به دشنام و ناسزاگویی و اهانت مشغول است. مشرکین دوباره به سراغ ابوطالب میروند
(ای ابوطالب، تو به سن و شرف و مقام پیش ما ممتازی. از تو خواستیم که برادرزاده ات را از ما بازداری و باز نداشتی. به خدا نمیتوانیم دید که پدران ما را ناسزا گوید و عقول ما را سبک شمارد و از خدایان ما عیب گیرد. یا او را از ما بدار، یا بر ضد تو و او برخیزیم تا یکی از دو گروه از میان برود) ( تاریخ طبری، جلد سوم. ص ۸۶۸)
در اینجا نیز میبینیم که وقتی مشرکین میبینند پادرمیانی ابوطالب نتیجه بخش نیست با او اتمام حجت میکنند.
اما مطلب کماکان ادامه دار میشود بنحویکه مشرکین دوباره بسمت ابوطالب میروند و میگویند ( گروهی از قریشیان با همدیگر گفتند ، پیش ابوطالب رویم و درباره محمد گفتگو کنیم، که انصاف ما دهد. و او را از ناسزاگویی خدایان ما باز دارد. ما نیز وی را با خدایانش واگذاریم که بیم داریم این پیر بمیرد و نسبت به محمد کاری از ما سرزند و عربان عیب ما گویند که وی را رها کردند تا عمویش بمرد
در اینجا به متون تاریخی خواهیم پرداخت.
ابن سعد در کتاب طبقات میگوید( رسول خدا پنهان و آشکار مردم را به اسلام دعوت می فرمود و گروهی از جوانان و مردم ناتوان دعوت خدا را پذیرفتند. بطوری که شمار اشخاصی که به او ایمان آورده بودند زیاد شدند و کافران قریش هم از آنچه پیامبر میفرمود چندان ناراحت نمیشدند. فقط هرگاه پیامبر از کنار انمجنهای آنها عبور میفرمود اشاره میکردند که این پسر بچه خاندان عبدالمطلب مدعی است که از آسمانها با او صحبت میشود . همچنین بودند تا آنکه خداوند متعال الهه های آنان را که غیر از خدا میپرستیدند مورد سرزنش قرارداد و یادآور شد که پدران ایشان که در حالت کفر مرده اند ، بدبخت و نابود شده اند. در این هنگام آنان نسبت به رسول خدا ستیزه گری و دشمنی را آغاز کردند.) (طبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۱۸۷)
در این روایت تاریخی بصراحت آمده که محمد به تبلیغ دینش مشغول بوده و کافران نیز از او ناراحت نمیشدند. این ناراحتی زمانی آغاز شده که الله و محمد شروع کردند بر خدایان و اجداد این افراد اهانت کردن و دشنام دادن. آیات بسیار زیادی در قرآن در این خصوص وجود دارد که نشان میدهد مسلمانان از آزادی دین در سرزمین حجاز با چاشنی اهانت به مشرکین استفاده کرده اند. آیاتی که مشرکین را چهارپا، انعام، بوزینه و خوک و زنا زاده و نفهم میخواهد از اینگونه اند. این مطلب در خصوص تساهل و تسامح و روامداری مشرکین با اسلوب فکری آنها همخوان است. چون آنها با تعدد خدایان مشکلی نداشتند و اگر خدای جدیدی هم در کنار خدایشان قرار میگرفت سبب کدورت آنها را فراهم نمیکرد. این خدای ادیان توحیدی است که نگاه دیکتاتوری و توتالیتر دارد و فقط خودش را تحمل میکند و خواستار اجرای فرمان خودش در کلیه شئونات پیروانش هست.
اما دین محمد که نامش را به ابراهیم مزین کرده از روش توهین و اهانت ابراهیم به خدای مردمش نیز استفاده ها برده و سنت او را به مسلمین یادآور میشود که دشنام و اهانت به ادیان و خدایانشان در اخلاق زیستی و اعتقادی یک مسلم هم جاری و ساری است.
طبری در جلد اول تاریخ سترگش در صفحه ۱۷۸ از دشنام گویی ابراهیم به خدای قومش پرده برمیدارد. او مینویسد( جوانی را شنیدیم که از آنها یاد میکرد و نامش ابراهیم بود. یعنی جوانی که ناسزا و عیب بتان میگفت و استهزاء میکرد . که جز وی هیچکس چنین سخنان نگفته بود)
در اینجا هم میبینیم ابراهیم ، پیامبر الله دشنام گویی به خدایان قومش را در دستور کار دارد و ظاهرا این بی اخلاقی ها در سنت پیامبران الله وجود داشته است.
اما به سر داستان محمد باز میگردیم.
ابن اسحاق نیز همانند ابن سعد گزارش میدهد و طبری آنرا در تاریخش میآورد که ( و چون پیغمبر دعوت خدای آشکار کرد و قوم را به اسلام خواند، قومش از او دوری نگرفتند و رد نکردند. تا وقتی که از خدایان آنها عیب گرفت که به انکار وی برخاستند و بر ضد او همسخن شدند. ( تاریخ طبری، ج۳، ص۸۶۷)
بنابراین میبینیم که در اینجا هم مورخ بزرگ مسلمان گزارش میدهد که مشرکین اهل مدارا بودند و با پیامبر اسلام کاری نداشتن تا او شروع به ناسزا گویی و عیبجویی پرداخت.
اما ادامه مطلب که گزارشات را دقیق تر ارائه میکند میگوید تعدادی از بزرگان قریش به نزد ابوطالب میروند و میگویند ( ای ابوطالب . برادرزاده ات ناسزای خدایان ما میگوید و بر دین ما عیب میگیرد و عقول ما را سبک میشمارد و پدرانمان را گمراه میداند. یا وی را از ما بدار یا او را بما واگذار) ( طبری ج۳ ، ص۸۶۸)
میبینیم که محمد شروع به دشنام و توهین نسبت به خدای مشرکین و بزرگان و پدران آنها میکند در حالیکه همین کار در دین اسلام سبب مرگ گوینده میشود.
اما مطلب باز هم ادامه دار است. زیرا محمد بدون توجه به این مطلب کماکان به دشنام و ناسزاگویی و اهانت مشغول است. مشرکین دوباره به سراغ ابوطالب میروند
(ای ابوطالب، تو به سن و شرف و مقام پیش ما ممتازی. از تو خواستیم که برادرزاده ات را از ما بازداری و باز نداشتی. به خدا نمیتوانیم دید که پدران ما را ناسزا گوید و عقول ما را سبک شمارد و از خدایان ما عیب گیرد. یا او را از ما بدار، یا بر ضد تو و او برخیزیم تا یکی از دو گروه از میان برود) ( تاریخ طبری، جلد سوم. ص ۸۶۸)
در اینجا نیز میبینیم که وقتی مشرکین میبینند پادرمیانی ابوطالب نتیجه بخش نیست با او اتمام حجت میکنند.
اما مطلب کماکان ادامه دار میشود بنحویکه مشرکین دوباره بسمت ابوطالب میروند و میگویند ( گروهی از قریشیان با همدیگر گفتند ، پیش ابوطالب رویم و درباره محمد گفتگو کنیم، که انصاف ما دهد. و او را از ناسزاگویی خدایان ما باز دارد. ما نیز وی را با خدایانش واگذاریم که بیم داریم این پیر بمیرد و نسبت به محمد کاری از ما سرزند و عربان عیب ما گویند که وی را رها کردند تا عمویش بمرد
محمد بن عبدالله و اخلاق
در سلسله بررسی های شخصیت پیامبر اسلام و رفتارهای او در دادگاه اخلاق اینبار به وجهی از شخصیت و اخلاق او که در پرتو احکام نیز مستقر شده خواهیم پرداخت.
در حوزه اخلاق ، قاعده ای وجود دارد که از آن به Golden Rule تعبیر میشود. یعنی قاعده طلایی.
این قاعده که در اغلب مکاتب اخلاقی بعنوان اصل مسلم پذیرفته شده ، در اندیشه علمای اخلاق جایگاه ویژه ای دارد. در کتاب مکالمات کنفوسیوس و اندیشه های یونانی نیز آمده و بعدها در کلامی منتسب به مسیح و حتی نقل شده از علی بن ابیطالب هم وجود دارد.
این قاعده بشکل خلاصه میگوید هر آنچه را برای خود میپسندی ، برای دیگران نیز بپسند. و یا آنگونه با دیگران رفتار کن که مایلی با تو همانگونه رفتار شود.
در این مقاله به بررسی رفتار محمد بن عبدالله پیامبر اسلام با پیروان ادیان دیگر خصوصا مشرکین ، با نگاه تطبیقی خواهیم بود تا بررسی کنیم که چگونه این قاعده طلایی کارکردش را از دست میدهد.
در جامعه عرب حجاز ، مشرکین که اعتقاد به وجود بتها داشتند و آنرا واسطه بین خود و خدایشان که اتفاقا نامش الله بوده که محمد آنرا برای نام خدای خود شناختگری کرده ، یک تساهل و تسامح گسترده ای برقرار بوده است. اعراب به پیروان دیگر ادیان نیز آزادی داده بودند. کما اینکه در بین آنها یهودیان، مسیحیان، زرتشتیان، و حنفا نیز وجود داشته اند و گزارشی از جنگهای مذهبی وجود نداشته بغیر از برخی ادعاها مثل حمله ابرهه به مکه که بررسی درستی این واقعه در این مقال نمیگنجد. اما اعراب با پیروان دیگر ادیان و بتها هیچ مشکلی نداشته اند.
در اسلام قاعده ای وجود دارد و آن اینکه دشنام و ناسزا به الله و پیامبر و در مذهب اهل تسنن به صحابه، و در مذهب تشیع به ائمه مشمول حکم (سبّ )شده ، و گوینده آن به مرگ محکوم خواهد شد.
این روایات آنقدر زیاد است که این متن را فقط با دو روایت از شیعیان مزین میکنیم و اطلاع از این نوع روایات را در کتب مختلف به دوستان واگذار میکنیم. کثرت این احادیث با یک جستجوی ساده در دسترس خوانندگان گرامی خواهد بود.
محقق حلّی در شرایع الاسلام ،جلد چهارم، صفحه ۵۵۱ میگوید : هر کس امام را دشنام دهد جایز است او را بکشند. و شیخ صدوق نیز در الهدایه آورده کسی که یکی از امامان را ناسزا گوید، از همان لحظه ریختن خونش حلال است.
شهیدین ( شهید اول و شهید ثانی) نیز در روضه البهیه آورده اند که دشنام دهنده پیامبر یا یکی از امامان کشته میشود و جایز است هر کس بر او دست یافت وی را بدون اذن امام بکشند. ج۹، ص ۱۹۴
در تحریر الوسیله جلد دوم صفحه ۴۲۹ نیز آمده ( هر کس که پیامبر را دشنام دهد واجب است هر کس که بشنود او را بکشد. و همچنین است اگر یکی از امامان را دشنام دهد، و در ملحق کردن فاطمه زهرا به امامان در این حکم ، وجهی وجود دارد) نکته مهم این است که صاحب اینکتاب در گذشته نیز برای سلمان رشدی بخاطر نوشتن یک رمان بنام آیات شیطانی حکم قتل صادر کرده بود.
همین احکام ،امروزه نیز دستمایه فقهایی است که برخی خوانندگان را بخاطر خواندن ترانه ای صرفا به ظن توهین به امامی بنام علی النقی مرتد و واجب القتل بدانند.
حال ببینیم چرا محمد که دوست ندارد به خدایش دشنام دهند خود چنین عملی را انجام میداده؟ و اگر دشنام گویی سبب مرگ افراد میشود ، چرا فقها، سختگیری اعراب مشرک را بر پیامبر غیر اخلاقی میدانستند و آنها را مذموم میدانند. سبب اینکه چرا نمیخواهید همانگونه با خودتان رفتار شود که شما رفتار کرده اید چیست؟ و چرا نمیپسندید همانگونه که انجام داده اید دیگران هم انجام دهند؟
ارزش قاعده طلایی اخلاق در نزد پیامبر اسلام و فقها تا چه اندازه است؟ و آیا محمد پیامبری متساهل و متسامح بوده ، آنطور که عده ای سعی دارند با دروغ پردازی به این مطلب دامن بزنند؟ آیا احترام به عقاید در اسلام وجود داشته و دارد؟
قطعا در هر دینی مقدسات آن برای پیروانش محترم است ، و برای دیگران اعتباری ندارد. صحابه در نظر شیعه ارزش امام را ندارند و در نزد اهل سنت مقامشان بس بالاست و بلعکس. حال با ذکر این مقدمات وارد چگونگی برخورد محمد و شخصیت نبوی او با قاعده طلایی خواهیم شد.
الله در قرآن میگوید«وَلَا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ ۗ كَذَٰلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ»
و آنهايى را كه جز خدا مىخوانند دشنام مدهيد كه آنان از روى دشمنى [و] به نادانى، خدا را دشنام خواهند داد. اين گونه براى هر امتى كردارشان را آراستيم. آنگاه بازگشت آنان به سوى پروردگارشان خواهد بود، و ايشان را از آنچه انجام مىدادند آگاه خواهد ساخت.
سوره الأنعام / آیه ۱۰۸
در آیه بالا بصراحت آمده به کسانی که خدایان دیگر را میپرستند دشنام ندهید. تا آنها نیز مقابله به مثل نکنند. اما
در حوزه اخلاق ، قاعده ای وجود دارد که از آن به Golden Rule تعبیر میشود. یعنی قاعده طلایی.
این قاعده که در اغلب مکاتب اخلاقی بعنوان اصل مسلم پذیرفته شده ، در اندیشه علمای اخلاق جایگاه ویژه ای دارد. در کتاب مکالمات کنفوسیوس و اندیشه های یونانی نیز آمده و بعدها در کلامی منتسب به مسیح و حتی نقل شده از علی بن ابیطالب هم وجود دارد.
این قاعده بشکل خلاصه میگوید هر آنچه را برای خود میپسندی ، برای دیگران نیز بپسند. و یا آنگونه با دیگران رفتار کن که مایلی با تو همانگونه رفتار شود.
در این مقاله به بررسی رفتار محمد بن عبدالله پیامبر اسلام با پیروان ادیان دیگر خصوصا مشرکین ، با نگاه تطبیقی خواهیم بود تا بررسی کنیم که چگونه این قاعده طلایی کارکردش را از دست میدهد.
در جامعه عرب حجاز ، مشرکین که اعتقاد به وجود بتها داشتند و آنرا واسطه بین خود و خدایشان که اتفاقا نامش الله بوده که محمد آنرا برای نام خدای خود شناختگری کرده ، یک تساهل و تسامح گسترده ای برقرار بوده است. اعراب به پیروان دیگر ادیان نیز آزادی داده بودند. کما اینکه در بین آنها یهودیان، مسیحیان، زرتشتیان، و حنفا نیز وجود داشته اند و گزارشی از جنگهای مذهبی وجود نداشته بغیر از برخی ادعاها مثل حمله ابرهه به مکه که بررسی درستی این واقعه در این مقال نمیگنجد. اما اعراب با پیروان دیگر ادیان و بتها هیچ مشکلی نداشته اند.
در اسلام قاعده ای وجود دارد و آن اینکه دشنام و ناسزا به الله و پیامبر و در مذهب اهل تسنن به صحابه، و در مذهب تشیع به ائمه مشمول حکم (سبّ )شده ، و گوینده آن به مرگ محکوم خواهد شد.
این روایات آنقدر زیاد است که این متن را فقط با دو روایت از شیعیان مزین میکنیم و اطلاع از این نوع روایات را در کتب مختلف به دوستان واگذار میکنیم. کثرت این احادیث با یک جستجوی ساده در دسترس خوانندگان گرامی خواهد بود.
محقق حلّی در شرایع الاسلام ،جلد چهارم، صفحه ۵۵۱ میگوید : هر کس امام را دشنام دهد جایز است او را بکشند. و شیخ صدوق نیز در الهدایه آورده کسی که یکی از امامان را ناسزا گوید، از همان لحظه ریختن خونش حلال است.
شهیدین ( شهید اول و شهید ثانی) نیز در روضه البهیه آورده اند که دشنام دهنده پیامبر یا یکی از امامان کشته میشود و جایز است هر کس بر او دست یافت وی را بدون اذن امام بکشند. ج۹، ص ۱۹۴
در تحریر الوسیله جلد دوم صفحه ۴۲۹ نیز آمده ( هر کس که پیامبر را دشنام دهد واجب است هر کس که بشنود او را بکشد. و همچنین است اگر یکی از امامان را دشنام دهد، و در ملحق کردن فاطمه زهرا به امامان در این حکم ، وجهی وجود دارد) نکته مهم این است که صاحب اینکتاب در گذشته نیز برای سلمان رشدی بخاطر نوشتن یک رمان بنام آیات شیطانی حکم قتل صادر کرده بود.
همین احکام ،امروزه نیز دستمایه فقهایی است که برخی خوانندگان را بخاطر خواندن ترانه ای صرفا به ظن توهین به امامی بنام علی النقی مرتد و واجب القتل بدانند.
حال ببینیم چرا محمد که دوست ندارد به خدایش دشنام دهند خود چنین عملی را انجام میداده؟ و اگر دشنام گویی سبب مرگ افراد میشود ، چرا فقها، سختگیری اعراب مشرک را بر پیامبر غیر اخلاقی میدانستند و آنها را مذموم میدانند. سبب اینکه چرا نمیخواهید همانگونه با خودتان رفتار شود که شما رفتار کرده اید چیست؟ و چرا نمیپسندید همانگونه که انجام داده اید دیگران هم انجام دهند؟
ارزش قاعده طلایی اخلاق در نزد پیامبر اسلام و فقها تا چه اندازه است؟ و آیا محمد پیامبری متساهل و متسامح بوده ، آنطور که عده ای سعی دارند با دروغ پردازی به این مطلب دامن بزنند؟ آیا احترام به عقاید در اسلام وجود داشته و دارد؟
قطعا در هر دینی مقدسات آن برای پیروانش محترم است ، و برای دیگران اعتباری ندارد. صحابه در نظر شیعه ارزش امام را ندارند و در نزد اهل سنت مقامشان بس بالاست و بلعکس. حال با ذکر این مقدمات وارد چگونگی برخورد محمد و شخصیت نبوی او با قاعده طلایی خواهیم شد.
الله در قرآن میگوید«وَلَا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ ۗ كَذَٰلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ»
و آنهايى را كه جز خدا مىخوانند دشنام مدهيد كه آنان از روى دشمنى [و] به نادانى، خدا را دشنام خواهند داد. اين گونه براى هر امتى كردارشان را آراستيم. آنگاه بازگشت آنان به سوى پروردگارشان خواهد بود، و ايشان را از آنچه انجام مىدادند آگاه خواهد ساخت.
سوره الأنعام / آیه ۱۰۸
در آیه بالا بصراحت آمده به کسانی که خدایان دیگر را میپرستند دشنام ندهید. تا آنها نیز مقابله به مثل نکنند. اما
ﺍﺳﺘﯿﻮﻥ ﻫﺎﻭﮐﯿﻨﮓ : ﺑﺸﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﻇﺮﻑ 100 ﺳﺎﻝ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﺪ
ﺍﺳﺘﯿﻮﻥ ﻫﺎﻭﮐﯿﻨﮓ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻇﺮﻑ 100 ﺳﺎﻝ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﮐﺮﻩ ﺧﺎﮐﯽ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﻨﺪ .ﺑﻪ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﺍﯾﺴﻨﺎ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﺰﯾﮑﺪﺍﻥ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺳﯿﺎﺭﮎ ﻫﺎ، ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﻪ ﮔﯿﺮ، ﺍﺯﺩﯾﺎﺩ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻭ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﺁﺏ ﻭ ﻫﻮﺍ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﺭ ﻣﻌﺮﺽ ﺧﻄﺮ ﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ .
ﻭﯼ ﮔﻔﺖ : ﭼﻮﻥ ﺯﻣﯿﻦ ﻃﯽ ﯾﮏ ﻗﺮﻥ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﯾﺪ، ﻧﺴﻞ ﻫﺎﯼ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﮑﺎﻧﯽ ﺟﺪﯾﺪ ﺩﺭ ﻓﻀﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ .
ﻧﻮﺍﻣﺒﺮ ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﻫﺎﻭﮐﯿﻨﮓ ﺩﺭ ﺍﻇﻬﺎﺭﺍﺕ ﺧﻮﺩ ﻣﻮﺿﻊ ﻣﺤﺘﺎﻃﺎﻧﻪ ﺗﺮﯼ ﭘﯿﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﻭﺍﻡ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ .
ﻭﯼ ﻃﯽ ﻧﻄﻘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺁﻥﻫﺎ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺘﻦ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ، ﺑﻪ ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻨﺪ .
ﺍﯾﻦ ﮐﯿﻬﺎﻥ ﺷﻨﺎﺱ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻧﮋﺍﺩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﻓﻀﺎ ﻧﺮﻭﺩ، ﻫﯿﭻ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻫﺎﻭﮐﯿﻨﮓ ﻓﯿﺰﯾﮑﺪﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﻧﻈﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺟﺪﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺼﻮﺹ ﻧﻈﺮﯾﻪ ﻧﺴﺒﯿﺖ ﺍﯾﻨﺸﺘﯿﻦ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﺳﯿﺎﻫﭽﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻧﻈﺮﯾﻪ ﮐﻮﺍﻧﺘﻮﻡ ﺭﺍ ﻣﻄﺮﺡ ﮐﻨﺪ . ﺍﯾﻦ ﻧﻈﺮﯾﻪ، ﻓﯿﺰﯾﮏ ﺫﺭﺍﺕ ﺯﯾﺮﺍﺗﻤﯽ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺑﯿﻨﯽ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﺘﺎﺏ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﺎﺩﺭﻭﻧﯽ ﻭﺍﻗﻊ ﺩﺭ ﮊﻧﻮ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﺷﺪﻧﺪ
ﻭﯼ ﮔﻔﺖ : ﭼﻮﻥ ﺯﻣﯿﻦ ﻃﯽ ﯾﮏ ﻗﺮﻥ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﯾﺪ، ﻧﺴﻞ ﻫﺎﯼ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﮑﺎﻧﯽ ﺟﺪﯾﺪ ﺩﺭ ﻓﻀﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ .
ﻧﻮﺍﻣﺒﺮ ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﻫﺎﻭﮐﯿﻨﮓ ﺩﺭ ﺍﻇﻬﺎﺭﺍﺕ ﺧﻮﺩ ﻣﻮﺿﻊ ﻣﺤﺘﺎﻃﺎﻧﻪ ﺗﺮﯼ ﭘﯿﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﻭﺍﻡ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ .
ﻭﯼ ﻃﯽ ﻧﻄﻘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺁﻥﻫﺎ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺘﻦ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ، ﺑﻪ ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻨﺪ .
ﺍﯾﻦ ﮐﯿﻬﺎﻥ ﺷﻨﺎﺱ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻧﮋﺍﺩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﻓﻀﺎ ﻧﺮﻭﺩ، ﻫﯿﭻ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻫﺎﻭﮐﯿﻨﮓ ﻓﯿﺰﯾﮑﺪﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﻧﻈﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺟﺪﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺼﻮﺹ ﻧﻈﺮﯾﻪ ﻧﺴﺒﯿﺖ ﺍﯾﻨﺸﺘﯿﻦ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﺳﯿﺎﻫﭽﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻧﻈﺮﯾﻪ ﮐﻮﺍﻧﺘﻮﻡ ﺭﺍ ﻣﻄﺮﺡ ﮐﻨﺪ . ﺍﯾﻦ ﻧﻈﺮﯾﻪ، ﻓﯿﺰﯾﮏ ﺫﺭﺍﺕ ﺯﯾﺮﺍﺗﻤﯽ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺑﯿﻨﯽ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﺘﺎﺏ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﺎﺩﺭﻭﻧﯽ ﻭﺍﻗﻊ ﺩﺭ ﮊﻧﻮ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﺷﺪﻧﺪ
در ادامه متن ذیل
تعداد بسیار بیشتری ذکر شده که مخاطبین میتوانند بدان دسترسی داشته باشند و جهت عدم طولانی شدن متن از آوردن همه آنها خودداری میکنم.
اما این دستورات غیر اخلاقی به همینجا ختم نمیشود. در اینجا اقوال برخی از بزرگترین فقه های شیعه را نیز میآوریم تا نشان دهیم گَنده گردیدن ماهی از سر چگونه امتداد میابد.
صاحب جواهر در کتاب متاجر میگوید (مومن فقط شیعیان هستند و غیر شیعیان جزء مومنین نیستند و در جواز هجو و سبّ و لعن و دشنام دادن به مشرکین اختلافی نیست. و ظاهر الحاق اهل سنت به مشرکین است. و اهل سنت را مجوس دانسته و آنان را بدتر از نصاری وپلیدتر از سگان میخواند. و تصریح میکند که فقهایی چون علامه حلّی و خواجه نصیر الدین طوسی به کشتن اهل سنت و نظایر کشتن مانند شکنجه و ضرب فتوا میداده اند. همچنانکه این اعمال را نسبت به کفار روا دانسته اند.
شیخ انصاری در المکاسب المحرمه در مبحث کسب های حرام در بحث غیبت آورده است که غیبت و لعن اهل سنت جایز است و این افراد جزء مومنین محسوب نمیشوند و احترام نداشتن اهل سنت را از ضروریات مذهب شیعه عنوان میکند و احکام اسلام را برای آنان جاری نمیداند.
فقیه بزرگ شیعه آیت الله سید ابوالقاسم خوئی صریحا تهمت به مخالفین شیعه و اهل سنت را جایز میشمارد، طوری که اگر چیز بدی در آنان نباشد را بتوان به آنان نسبت داد و بهتان زد ( مصباح الفقاهه ج ۱ ص ۴۵۸) او میگوید: از بدیهیات است که هیچ برادری و ارتباطی بین ما و اهل سنت وجود ندارد(ص ۵۰۵) و در همان صفحه پیشین میگوید : هر چند دروغ حرام است ولی گاه مصلحت اقتضاء میکند که به آنها تهمت زده شود و برای مفتضح شدنشان ، کارهای زشتی که نکرده اند به آنها نسبت داده شود تا مردم متدین عوام ، از آنها فاصله بگیرند و تحت تاثیر آنان واقع نشوند.
آیت الله گلپایگانی نیز در کتاب الدر المنضود ج۲ص۱۴۸ میآورد ( دروغ به اهل سنت و مخالفین شیعه جایز است)
و آیت الله خمینی نیز از این دستورات اخلاق مدارانه اسلامی ترویج و استفاده میکند. او میگوید غیر از ما شیعیان ، دیگران برادرانمان نیستند. حتی اگر مسلمان باشند. و در بی احترامی کردن (سب ،لعن، غیبت و بهتان) به آنها شکی نیست ( فلا شبهه فی عدم احترامهم ) بلکه این از ضروریات مذهب شیعه است. همانطور که اهل تحقیق گفته اند که از ضروریات مذهب است. بلکه هر کس به اخبار فراوان موجود در ابواب متفرقه نظر کند در جواز هتک حرمت و غیبت کردن آنان هیچ شکی نخواهد کرد ( مکاسب المحرمه. خمینی، ج۱ص۲۵۱)
آیت الله منتظری نیز که در این سالها بعنوان روحانی اصلاح طلب و اخلاق مدار شناخته شده هر چند چندان به اهل سنت اجحاف نمیکند ولی او نیز مجوز بهتان و دشنام را به مبدع در دین میدهد.
افرادی مثل آیت الله میرزا جواد تبریزی نیز در ارشاد الطالب ج۱ص۳۸۱ مجوز مباهته را از اصول اخلاقی شیعه میداند.
آیت الله محمد مومن قمی در مبانی تحریر الوسیله ج۲ص۴۵۴ قذف و بهتان اهل سنت و مخالفین شیعه را نه تنها جایز بلکه ارجح میداند.
ما سعی کردیم در این نوشتار مشتی نمونه خروار را ارائه کنیم تا بدانیم چگونه و به چه سبب است که جامعه اسلامی به این درجه از ادبار و بدبختی اخلاقی و انسانی گرفتار است. اگر همانگونه که گفته اند الناس علی دین ملوکهم باشد باید پذیرفت مردم جامعه اسلامی نیز روایت نبوی و اقوال ائمه و فقیهان خود را نصب العین میکنند و دیگر با اجرای این نوع رفتارها در پرتو این روایات چیزی از یک جامعه انسانی باقی نخواهد ماند.
در پایان ،پدیدار جامعه اسلامی را نتیجه همان فلسفه فکری مولانا باید دانست که در این بیت خلاصه شده
نفس اول راند بر نفس دوم
ماهی از سر گَنده باشد نی ز دم
اما این دستورات غیر اخلاقی به همینجا ختم نمیشود. در اینجا اقوال برخی از بزرگترین فقه های شیعه را نیز میآوریم تا نشان دهیم گَنده گردیدن ماهی از سر چگونه امتداد میابد.
صاحب جواهر در کتاب متاجر میگوید (مومن فقط شیعیان هستند و غیر شیعیان جزء مومنین نیستند و در جواز هجو و سبّ و لعن و دشنام دادن به مشرکین اختلافی نیست. و ظاهر الحاق اهل سنت به مشرکین است. و اهل سنت را مجوس دانسته و آنان را بدتر از نصاری وپلیدتر از سگان میخواند. و تصریح میکند که فقهایی چون علامه حلّی و خواجه نصیر الدین طوسی به کشتن اهل سنت و نظایر کشتن مانند شکنجه و ضرب فتوا میداده اند. همچنانکه این اعمال را نسبت به کفار روا دانسته اند.
شیخ انصاری در المکاسب المحرمه در مبحث کسب های حرام در بحث غیبت آورده است که غیبت و لعن اهل سنت جایز است و این افراد جزء مومنین محسوب نمیشوند و احترام نداشتن اهل سنت را از ضروریات مذهب شیعه عنوان میکند و احکام اسلام را برای آنان جاری نمیداند.
فقیه بزرگ شیعه آیت الله سید ابوالقاسم خوئی صریحا تهمت به مخالفین شیعه و اهل سنت را جایز میشمارد، طوری که اگر چیز بدی در آنان نباشد را بتوان به آنان نسبت داد و بهتان زد ( مصباح الفقاهه ج ۱ ص ۴۵۸) او میگوید: از بدیهیات است که هیچ برادری و ارتباطی بین ما و اهل سنت وجود ندارد(ص ۵۰۵) و در همان صفحه پیشین میگوید : هر چند دروغ حرام است ولی گاه مصلحت اقتضاء میکند که به آنها تهمت زده شود و برای مفتضح شدنشان ، کارهای زشتی که نکرده اند به آنها نسبت داده شود تا مردم متدین عوام ، از آنها فاصله بگیرند و تحت تاثیر آنان واقع نشوند.
آیت الله گلپایگانی نیز در کتاب الدر المنضود ج۲ص۱۴۸ میآورد ( دروغ به اهل سنت و مخالفین شیعه جایز است)
و آیت الله خمینی نیز از این دستورات اخلاق مدارانه اسلامی ترویج و استفاده میکند. او میگوید غیر از ما شیعیان ، دیگران برادرانمان نیستند. حتی اگر مسلمان باشند. و در بی احترامی کردن (سب ،لعن، غیبت و بهتان) به آنها شکی نیست ( فلا شبهه فی عدم احترامهم ) بلکه این از ضروریات مذهب شیعه است. همانطور که اهل تحقیق گفته اند که از ضروریات مذهب است. بلکه هر کس به اخبار فراوان موجود در ابواب متفرقه نظر کند در جواز هتک حرمت و غیبت کردن آنان هیچ شکی نخواهد کرد ( مکاسب المحرمه. خمینی، ج۱ص۲۵۱)
آیت الله منتظری نیز که در این سالها بعنوان روحانی اصلاح طلب و اخلاق مدار شناخته شده هر چند چندان به اهل سنت اجحاف نمیکند ولی او نیز مجوز بهتان و دشنام را به مبدع در دین میدهد.
افرادی مثل آیت الله میرزا جواد تبریزی نیز در ارشاد الطالب ج۱ص۳۸۱ مجوز مباهته را از اصول اخلاقی شیعه میداند.
آیت الله محمد مومن قمی در مبانی تحریر الوسیله ج۲ص۴۵۴ قذف و بهتان اهل سنت و مخالفین شیعه را نه تنها جایز بلکه ارجح میداند.
ما سعی کردیم در این نوشتار مشتی نمونه خروار را ارائه کنیم تا بدانیم چگونه و به چه سبب است که جامعه اسلامی به این درجه از ادبار و بدبختی اخلاقی و انسانی گرفتار است. اگر همانگونه که گفته اند الناس علی دین ملوکهم باشد باید پذیرفت مردم جامعه اسلامی نیز روایت نبوی و اقوال ائمه و فقیهان خود را نصب العین میکنند و دیگر با اجرای این نوع رفتارها در پرتو این روایات چیزی از یک جامعه انسانی باقی نخواهد ماند.
در پایان ،پدیدار جامعه اسلامی را نتیجه همان فلسفه فکری مولانا باید دانست که در این بیت خلاصه شده
نفس اول راند بر نفس دوم
ماهی از سر گَنده باشد نی ز دم
من نخواهم رفت این ره با گمان بر امید خشک همچون دیگران
سالهاست که میاندیشم ، چرا کشورهای اسلامی در اوج ادبار و بی اخلاقی های مفرط غوطه ورند. در کودکی بارها از اخلاقیات الهی برایمان نقل قولها کرده اند که توسط پیامبر اسلام آمده و برای سعادت بشر، دستورات مفید و کاربردی و ارزنده دارد. همیشه اندیشیده ام که فعلا سعادت جامعه بشری را بکنار نهیم و ببینیم چرا در بین کشورهای اسلامی چنین سعادتی محقق نشده است. گاهی با خود فکر کرده ام که نکند همانگونه که در مدارس گفته اند غربیها هر چه در قرآن بوده برداشته اند و چیزی برایمان باقی نگذارده اند. اما چنین مطلبی میسر نمیشود. زیرا اگر آنها از قرآن ما یاد گرفته اند ، قرآن که در جایش قرار دارد و ما هم از آن میتوانیم بهره مند شویم. پس باید مطلب دیگری در میان باشد. باز ذهنم به سمتی رفت که نکند این بیت درست باشد که گفته اند
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست، از مسلمانی ماست.
اما با گذر زمان و تحقیق و تفحص در امور اخلاق و حقوق و جامعه و قرآن و روایات متوجه شده ام که آنچه بر منهج حقیقت بما گفته بودند همه از صراط تعارف بوده و اصولا مفاهیم اخلاقی جوامع اسلامی نتیجه نگرش مسلمانان به دستورات اخلاقی همان الله و پیامبر و امامانشان است که سبب شده اخلاقیات جوامع اسلامی بدین نحو باشد. ناگاه یاد این بیت مولانا افتادم که فرموده بود
نفس اول راند بر نفس دوم
ماهی از سر گَنده گردد نی ز دم
در واقع میتوان دانست که این همان اخلاقیات منشاء است که سبب سرایت به بستر جامعه شده و شد، آنچه میبینیم.
در این متن به بررسی یک مورد از برخورد اخلاقی بزرگان دین اسلام در وجه شیعه آن خواهم پرداخت که فعلا مبتلا به ماست. و وضعیت اهل سنت را نیز میتوان از همین قیاس بنحو شدت و حدت مورد استفاده قرار داد.
یکی از ضروریات جامعه انسانی آزادی و کرامت انسان است که در وجوه مختلف آن محترم است. آزادی عقیده و بیان و تساهل و تسامح است که سبب پیشرفت جوامع و ایجاد اخلاقیات نیکو در همزیستی با دیگر مردمان باشد. اما این عدمتساهل و تسامح در جوامع اسلامی که همچون جنون و بیماری سبب دوری مردم از هم شده ناشی از چیست؟
در اسلام واژه ای وجود دارد که در پس آن اقوال و احکام فقهی و روایی دیده میشود که تکلیف را از جهتی مشخص میکند. و آن واژه مباهته است که بمعنای بهتان زدن به دیگران است که با ما از نظر اعتقادی مخالف هستند.
متن روایت این است که (اِذا رَاَیتُم اَهلَ الرَّیبِ والبدعِ من بَعدی، فَاظهِرُوا البَراءه منهُم و اَکثِرو من سَبَّهم و القولِ فیهِم والوَقیَعهِ و باهِتوهُم کی لا یطیمَعوا فی الفَسادِ فی الاسلامِ و یحذَرَهُم النّاسُ ولا یتَعَلّمونَ من بَدِعِهم ، یکتُب الله لَکم بذلِک الحَسَنات و یرفَع لَکم بِهِ الدّرجاتِ فیِ الآخِره - پس از من، هرگاه شکاکان و بدعتگزاران را دیدید ، از آنان بیزاری نشان دهید و بسیار به آنان دشنام گویید و درباره شان بهتان بزنید و بدگویی کنید. تا به تباه کردن اسلام طمع نکنندو مردم از آنها برحذر باشند و از بدعت هایشان چیزی نیاموزند. برای این کار خداوند برایتان ثواب ها مینویسد و در آخرت بر درجات شما میافزاید) ( کافی ، ج۲،ص۳۷۵ ح۴ و بحارالانوار ج۷۴، ص۲۰۲ ، ح۴۱۰)
برخی از فقها در مواجهه با این حدیث غیر اخلاقی که مجوز دشنام و بهتان را به مخالفین اسلام ،که فقط اعتقاد خود را عنوان میکنند ، داده است سعی کرده اند در معنای واژه ( باهتوهم) تشکیک کرده و در کنار معنای بهتان از معنای حیرت و بهت هم استفاده کنند. اما نکته مهم این است که در این روایت از کلمه ( سبّ) یعنی دشنام هم استفاده شده است ، و با استفاده از معنای بهت و حیرت غیر اخلاقی بودن این روایت خنثی و موجه نمیشود. زیرا در اینصورت نیز معنای روایت میشود آنقدر دشنام دهید تا مخالفین مبهوت و در حیرت بمانند. ( ظاهرا از فحاشی های مسلمانان و دشنامهایشان حیرت زده شوند)
در کنار این روایت روایاتی وجود دارد که سنت و سیره پیامبر و ائمه را در برابر مخالفینشان و استفاده از همین اصل مباهته روشن میکند که در ذیل به دو حدیث ارجاع داده میشود. علاقمندان میتوانند در کتب روایی موثق شیعه بسیاری از این احادیث اخلاقی را ببینند.
پیامبر اسلام و ائمه شیعه در اجرای بهتان زدن به مخالفین خود سعی کرده اند آنها را حرامزاده بدانند و در روایاتی به این مطلب تصریح کرده اند.
پیامبر در روایتی به علی بن ابیطالب میگوید: ای علی، هر که مرا و تو را و امامان از نسل تو را دوست بدارد باید خدا را بر حلال زادگی خود ستایش گوید. زیرا ما را دوست نمیدارد مگر حلال زاده و ما را دشمن نمیدارد مگر حرام زاده (امالی، شیخ صدوق ص ۴۷۵)
پیامبر به ابوذر میگوید هر که ما اهل بیت را دوست بدارد باید خدا را بخاطر حلال زادگی اش ستایش کند ( اربلی، کشف الغمه فی معرفه الائمه ج۱ ص ۴۰۱ و ۴۰۲)
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست، از مسلمانی ماست.
اما با گذر زمان و تحقیق و تفحص در امور اخلاق و حقوق و جامعه و قرآن و روایات متوجه شده ام که آنچه بر منهج حقیقت بما گفته بودند همه از صراط تعارف بوده و اصولا مفاهیم اخلاقی جوامع اسلامی نتیجه نگرش مسلمانان به دستورات اخلاقی همان الله و پیامبر و امامانشان است که سبب شده اخلاقیات جوامع اسلامی بدین نحو باشد. ناگاه یاد این بیت مولانا افتادم که فرموده بود
نفس اول راند بر نفس دوم
ماهی از سر گَنده گردد نی ز دم
در واقع میتوان دانست که این همان اخلاقیات منشاء است که سبب سرایت به بستر جامعه شده و شد، آنچه میبینیم.
در این متن به بررسی یک مورد از برخورد اخلاقی بزرگان دین اسلام در وجه شیعه آن خواهم پرداخت که فعلا مبتلا به ماست. و وضعیت اهل سنت را نیز میتوان از همین قیاس بنحو شدت و حدت مورد استفاده قرار داد.
یکی از ضروریات جامعه انسانی آزادی و کرامت انسان است که در وجوه مختلف آن محترم است. آزادی عقیده و بیان و تساهل و تسامح است که سبب پیشرفت جوامع و ایجاد اخلاقیات نیکو در همزیستی با دیگر مردمان باشد. اما این عدمتساهل و تسامح در جوامع اسلامی که همچون جنون و بیماری سبب دوری مردم از هم شده ناشی از چیست؟
در اسلام واژه ای وجود دارد که در پس آن اقوال و احکام فقهی و روایی دیده میشود که تکلیف را از جهتی مشخص میکند. و آن واژه مباهته است که بمعنای بهتان زدن به دیگران است که با ما از نظر اعتقادی مخالف هستند.
متن روایت این است که (اِذا رَاَیتُم اَهلَ الرَّیبِ والبدعِ من بَعدی، فَاظهِرُوا البَراءه منهُم و اَکثِرو من سَبَّهم و القولِ فیهِم والوَقیَعهِ و باهِتوهُم کی لا یطیمَعوا فی الفَسادِ فی الاسلامِ و یحذَرَهُم النّاسُ ولا یتَعَلّمونَ من بَدِعِهم ، یکتُب الله لَکم بذلِک الحَسَنات و یرفَع لَکم بِهِ الدّرجاتِ فیِ الآخِره - پس از من، هرگاه شکاکان و بدعتگزاران را دیدید ، از آنان بیزاری نشان دهید و بسیار به آنان دشنام گویید و درباره شان بهتان بزنید و بدگویی کنید. تا به تباه کردن اسلام طمع نکنندو مردم از آنها برحذر باشند و از بدعت هایشان چیزی نیاموزند. برای این کار خداوند برایتان ثواب ها مینویسد و در آخرت بر درجات شما میافزاید) ( کافی ، ج۲،ص۳۷۵ ح۴ و بحارالانوار ج۷۴، ص۲۰۲ ، ح۴۱۰)
برخی از فقها در مواجهه با این حدیث غیر اخلاقی که مجوز دشنام و بهتان را به مخالفین اسلام ،که فقط اعتقاد خود را عنوان میکنند ، داده است سعی کرده اند در معنای واژه ( باهتوهم) تشکیک کرده و در کنار معنای بهتان از معنای حیرت و بهت هم استفاده کنند. اما نکته مهم این است که در این روایت از کلمه ( سبّ) یعنی دشنام هم استفاده شده است ، و با استفاده از معنای بهت و حیرت غیر اخلاقی بودن این روایت خنثی و موجه نمیشود. زیرا در اینصورت نیز معنای روایت میشود آنقدر دشنام دهید تا مخالفین مبهوت و در حیرت بمانند. ( ظاهرا از فحاشی های مسلمانان و دشنامهایشان حیرت زده شوند)
در کنار این روایت روایاتی وجود دارد که سنت و سیره پیامبر و ائمه را در برابر مخالفینشان و استفاده از همین اصل مباهته روشن میکند که در ذیل به دو حدیث ارجاع داده میشود. علاقمندان میتوانند در کتب روایی موثق شیعه بسیاری از این احادیث اخلاقی را ببینند.
پیامبر اسلام و ائمه شیعه در اجرای بهتان زدن به مخالفین خود سعی کرده اند آنها را حرامزاده بدانند و در روایاتی به این مطلب تصریح کرده اند.
پیامبر در روایتی به علی بن ابیطالب میگوید: ای علی، هر که مرا و تو را و امامان از نسل تو را دوست بدارد باید خدا را بر حلال زادگی خود ستایش گوید. زیرا ما را دوست نمیدارد مگر حلال زاده و ما را دشمن نمیدارد مگر حرام زاده (امالی، شیخ صدوق ص ۴۷۵)
پیامبر به ابوذر میگوید هر که ما اهل بیت را دوست بدارد باید خدا را بخاطر حلال زادگی اش ستایش کند ( اربلی، کشف الغمه فی معرفه الائمه ج۱ ص ۴۰۱ و ۴۰۲)
ادعا
🎓 آکادمی علمی بریتانیا( که عملا معتبرترین مرجع علم در تمام دنیاست) 7 نوامبر 2016 (کمتر از 3 ماه پیش) نشستی برگذار کرد پیرامون ناکارآمد بودن داروینیسم و تبادل نظر برای حذف کامل داروینیسم از جامعهی علمی و انتخاب گزینهای دیگر غیر از داروینیسم.
📚 لینک آکادمی علمی بریتانیا که 7 نوامبر 2016 نشستی برای حذف کامل داروینیسم برگذار کرد:
https://royalsociety.org/science-events-and-lectures/2016/11/evolutionary-biology/
دقت کنید که داروینیسم قرار نیست اصلاح یا آپدیت شود. آنقدر داروینیسم(جهشهای ژنی تصادفی و انتخاب طبیعی) با شواهد علمی که در سالهای اخیر کشف شده در تناقض است که همانگونه که دنیس نوبل اعلام کرد دیگر داروینیسم قابل اصلاح نیست و آکادمی علمی بریتانیا 7 نوامبر 2016 تشکیل جلسه داد برای حذف کامل داروینیسم, چون جهشهای ژنی تصادفی و انتخاب طبیعی به هیچ وجه نمیتوانند شکل گیری موجودات زنده را توجیه کنند.
📚 لینک هافینگتون پست:
http://www.huffingtonpost.com/suzan-mazur/replace-the-modern-sythes_b_5284211.html
✅ پاسخ:
آکادمی علمی بریتانیا در لینک داده شده:
Developments in evolutionary biology and adjacent fields have produced calls for revision of the standard theory of evolution
📝 ترجمه: پیشرفت ها در زیست شناسی فرگشتی و رشته های مرتبط نیازی برای تجدید نظر در نظریه استاندارد فرگشت ایجاد کرده اند.
◀️ همه ی نظریه های علمی دچار تغییرات می شوند. علم همیشه پویاست و در حال کامل تر شدن هست. در لینک وبسایت آکادمی علمی بریتانیا آنچنان که مخالفین ذکر کرده اند هیچ چیزی درباره ی حذف کامل "داروینیسم" نوشته نشده است. هیچ نامی از هم کلمه darwinism نیامده است. متاسفانه مخالفان حتی معنای واژه هایی که به کار میبرند را هم به خوبی نمی دانند. در هیچ یک از مجامع علمی در حوزه زیست شناسی فرگشتی "داروینیسم" را آموزش نمی دهند. بلکه مکانیسم کنونی فرگشت که " تلفیق مدرن فرگشتی" نام دارد که توسط زیست شناسانی چون ارنست مایر و ار ای فیشر و دوبژانسکی با بکارگیری از اصول ژنتیک جمعیت در دهه ۳۰ و ۴۰ میلادی توسعه داده شده است. رسانه های معمولی از این مکانیسم با نام "نئوداروینیسم" یاد می کنند ولی نام علمی این مکانیسم "modern synthesis" است.
همانطور که گفتیم که در وبسایت آکادمی علمی بریتانیا به هیچ وجه ذکر نشده است که قصد دارند تا تلفیق مدرن فرگشتی را حذف کنند یا آنرا به طور کامل کنار بگذارند.
⤵️ حال به لینک مصاحبه ی دنیس نوبل که مخالفین می گویند اعلام کرده است که "دیگر داروینیسم قابل اصلاح نیست" می رویم تا ببینیم نظر شخص او چیست:
🔸در این مصاحبه دنیس نوبل می گوید که به نظر او باید جایگزینی جدید برای تلفیق مدرن بیاوریم. اولین دلیل او اینست که ما در حوزه اپی ژنتیک کشف کرده ایم که برخی صفات اکتسابی می توانند به وراثت برسند. در حالی که در تلفیق مدرن، هرگونه صفات وارثتی غیرمِندلی (مشابه نظرات لامارک) در نظر گرفته نشده اند و کار اصلی این تلفیق مدرن، حذف کامل وراثت صفات اکتسابی از مکانیسم فرگشت بوده است.
📝 متن اصلی:
In other words, to exclude any form of inheritance that was non-Mendelian, that was Lamarckian-like, was an essential part of the modern synthesis. What we are now discovering is that there are mechanisms by which some acquired characteristics can be inherited, and inherited robustly.
↩️ در ادامه می گوید که به نظر او باید تلفیق مدرن باید جایگزین شود. اما بلافاصله ذکر می کند که منظور او "جایگزین شدن" این نیست که مکانیسم تغییرات تصادفی و انتخاب طبیعی به عنوان یک مکانیسم وجود ندارند و اشتباه هستند. بلکه این مکانیسم تلفیق مدرن یکی از مکانیسم های دیگر برای وقوع فرگشت است که این مکانیسم ها باهم در تعامل هستند.
📝 متن اصلی:
By “replacement” I don’t mean to say that the mechanism of random change followed by selection does not exist as a possible mechanism. But it becomes one mechanism amongst many others, and those mechanisms must interact.
✅ دنیس نوبل به هیچ وجه نگفته است که تلفیق مدرن اشتباه است و چنین مکانیسمی وجود ندارد. بلکه با توجه به پیشرفت ها در حوزه اپی ژنتیک می گوید مکانیسم های طبیعی و علمی دیگری نیز در کنار آن وجود دارند.
✅ دیدیم که مخالفان، از بحث های تخصصی که هنوز بر روی آنها توافق همگانی وجود ندارد و بحث و گفتگو در مجامع علمی روی آنها باز است، نهایت سوء استفاده را می کنند تا نشان بدهند که فرگشت رد شده است و اشتباه است.
📚 لینک آکادمی علمی بریتانیا که 7 نوامبر 2016 نشستی برای حذف کامل داروینیسم برگذار کرد:
https://royalsociety.org/science-events-and-lectures/2016/11/evolutionary-biology/
دقت کنید که داروینیسم قرار نیست اصلاح یا آپدیت شود. آنقدر داروینیسم(جهشهای ژنی تصادفی و انتخاب طبیعی) با شواهد علمی که در سالهای اخیر کشف شده در تناقض است که همانگونه که دنیس نوبل اعلام کرد دیگر داروینیسم قابل اصلاح نیست و آکادمی علمی بریتانیا 7 نوامبر 2016 تشکیل جلسه داد برای حذف کامل داروینیسم, چون جهشهای ژنی تصادفی و انتخاب طبیعی به هیچ وجه نمیتوانند شکل گیری موجودات زنده را توجیه کنند.
📚 لینک هافینگتون پست:
http://www.huffingtonpost.com/suzan-mazur/replace-the-modern-sythes_b_5284211.html
✅ پاسخ:
آکادمی علمی بریتانیا در لینک داده شده:
Developments in evolutionary biology and adjacent fields have produced calls for revision of the standard theory of evolution
📝 ترجمه: پیشرفت ها در زیست شناسی فرگشتی و رشته های مرتبط نیازی برای تجدید نظر در نظریه استاندارد فرگشت ایجاد کرده اند.
◀️ همه ی نظریه های علمی دچار تغییرات می شوند. علم همیشه پویاست و در حال کامل تر شدن هست. در لینک وبسایت آکادمی علمی بریتانیا آنچنان که مخالفین ذکر کرده اند هیچ چیزی درباره ی حذف کامل "داروینیسم" نوشته نشده است. هیچ نامی از هم کلمه darwinism نیامده است. متاسفانه مخالفان حتی معنای واژه هایی که به کار میبرند را هم به خوبی نمی دانند. در هیچ یک از مجامع علمی در حوزه زیست شناسی فرگشتی "داروینیسم" را آموزش نمی دهند. بلکه مکانیسم کنونی فرگشت که " تلفیق مدرن فرگشتی" نام دارد که توسط زیست شناسانی چون ارنست مایر و ار ای فیشر و دوبژانسکی با بکارگیری از اصول ژنتیک جمعیت در دهه ۳۰ و ۴۰ میلادی توسعه داده شده است. رسانه های معمولی از این مکانیسم با نام "نئوداروینیسم" یاد می کنند ولی نام علمی این مکانیسم "modern synthesis" است.
همانطور که گفتیم که در وبسایت آکادمی علمی بریتانیا به هیچ وجه ذکر نشده است که قصد دارند تا تلفیق مدرن فرگشتی را حذف کنند یا آنرا به طور کامل کنار بگذارند.
⤵️ حال به لینک مصاحبه ی دنیس نوبل که مخالفین می گویند اعلام کرده است که "دیگر داروینیسم قابل اصلاح نیست" می رویم تا ببینیم نظر شخص او چیست:
🔸در این مصاحبه دنیس نوبل می گوید که به نظر او باید جایگزینی جدید برای تلفیق مدرن بیاوریم. اولین دلیل او اینست که ما در حوزه اپی ژنتیک کشف کرده ایم که برخی صفات اکتسابی می توانند به وراثت برسند. در حالی که در تلفیق مدرن، هرگونه صفات وارثتی غیرمِندلی (مشابه نظرات لامارک) در نظر گرفته نشده اند و کار اصلی این تلفیق مدرن، حذف کامل وراثت صفات اکتسابی از مکانیسم فرگشت بوده است.
📝 متن اصلی:
In other words, to exclude any form of inheritance that was non-Mendelian, that was Lamarckian-like, was an essential part of the modern synthesis. What we are now discovering is that there are mechanisms by which some acquired characteristics can be inherited, and inherited robustly.
↩️ در ادامه می گوید که به نظر او باید تلفیق مدرن باید جایگزین شود. اما بلافاصله ذکر می کند که منظور او "جایگزین شدن" این نیست که مکانیسم تغییرات تصادفی و انتخاب طبیعی به عنوان یک مکانیسم وجود ندارند و اشتباه هستند. بلکه این مکانیسم تلفیق مدرن یکی از مکانیسم های دیگر برای وقوع فرگشت است که این مکانیسم ها باهم در تعامل هستند.
📝 متن اصلی:
By “replacement” I don’t mean to say that the mechanism of random change followed by selection does not exist as a possible mechanism. But it becomes one mechanism amongst many others, and those mechanisms must interact.
✅ دنیس نوبل به هیچ وجه نگفته است که تلفیق مدرن اشتباه است و چنین مکانیسمی وجود ندارد. بلکه با توجه به پیشرفت ها در حوزه اپی ژنتیک می گوید مکانیسم های طبیعی و علمی دیگری نیز در کنار آن وجود دارند.
✅ دیدیم که مخالفان، از بحث های تخصصی که هنوز بر روی آنها توافق همگانی وجود ندارد و بحث و گفتگو در مجامع علمی روی آنها باز است، نهایت سوء استفاده را می کنند تا نشان بدهند که فرگشت رد شده است و اشتباه است.
شکست ایران در قادسیه
درجنگ قادسیه حمله تازیان به ایرانیان چهارروزبه طول انجامید..روزاول به واسطه فیل هابهره مندی باایرانیان بود.روزدوم کمکی ازشام به اعراب رسیدوان هاسواره نظام ایران راشکست دادندروزسون به واسطه خیانت چهار هزارتن از سپاهیان ایران قلب سپاه ایران خالی گشت,همچنین بواسطه آموزش همین سربازان به اعراب در چگونگی مبارزه با فیل ها, با نیزه چشمان فیلان را کور کرده و فیل ها برگشته درصفوف ارتش ایران باعث اخلال شدند.
در نهایت شب وروزچهارم. تازیان به دسته های متعددتقسیم شده وشبیخون به قشون ایران زده نگذاشتندسپاه ایران استراحت کندوچنان که درتمام شب جنگ امتدادداشت.سپاهیان ایران بااینحال که بخوبی جنگیدندومقاومت بخرج دادند اما بدلیل کمبود نفرات ,غافلگیری در نبرد وازطرفی دیگربراثربدبختی های چندازجمله وزیدن بادی سخت وافشاندن شن و غبار در چشم سربازان(اعراب بدلیل سالها جنگیدن در بیابان به این نوع طوفان ها عادت داشتند و متاسفانه جهت این وزش در سمت سپاه ایران بود) ارتش ایران تاب مقاومت را از دست داده و رستم فرخزاد فرمانده ایران درواقعه کشته شدسپاهیانش به طرف مدائن پراکنده گردیدند.
همچنین ازدست رفتن درفش کاویان که باوجودآن درمیان سپاه ایرانیهافال فتح وظفرومایه ی دلگرمی سپاه بود،امیدمبارزه ایرانی به یاس کلی مبدل ساخت.
در این روز سربازان بسیاری برای حفظ استقلال و پرچم کشورمان در مقابل متجاوزان ایستادند و جان خود را فدا نمودند و یکی از غمناک ترین لحظات تاریخی ایران رقم خورد,سقوط امپراتوری با مردمانی متمدن توسط خونخوارترین و جاهل ترین مردمان آن روزگاز بدین جهت از دید بنده میتوان این روز را بعنوان عزای ملی نیز نام برد,روزی که ارزش ها سقوط کرد و راستی,صلح و شادی جای خود را به دروغ,خیانت,جنایت و خرافه پرستی داد.
در نهایت شب وروزچهارم. تازیان به دسته های متعددتقسیم شده وشبیخون به قشون ایران زده نگذاشتندسپاه ایران استراحت کندوچنان که درتمام شب جنگ امتدادداشت.سپاهیان ایران بااینحال که بخوبی جنگیدندومقاومت بخرج دادند اما بدلیل کمبود نفرات ,غافلگیری در نبرد وازطرفی دیگربراثربدبختی های چندازجمله وزیدن بادی سخت وافشاندن شن و غبار در چشم سربازان(اعراب بدلیل سالها جنگیدن در بیابان به این نوع طوفان ها عادت داشتند و متاسفانه جهت این وزش در سمت سپاه ایران بود) ارتش ایران تاب مقاومت را از دست داده و رستم فرخزاد فرمانده ایران درواقعه کشته شدسپاهیانش به طرف مدائن پراکنده گردیدند.
همچنین ازدست رفتن درفش کاویان که باوجودآن درمیان سپاه ایرانیهافال فتح وظفرومایه ی دلگرمی سپاه بود،امیدمبارزه ایرانی به یاس کلی مبدل ساخت.
در این روز سربازان بسیاری برای حفظ استقلال و پرچم کشورمان در مقابل متجاوزان ایستادند و جان خود را فدا نمودند و یکی از غمناک ترین لحظات تاریخی ایران رقم خورد,سقوط امپراتوری با مردمانی متمدن توسط خونخوارترین و جاهل ترین مردمان آن روزگاز بدین جهت از دید بنده میتوان این روز را بعنوان عزای ملی نیز نام برد,روزی که ارزش ها سقوط کرد و راستی,صلح و شادی جای خود را به دروغ,خیانت,جنایت و خرافه پرستی داد.
ادعایی بنام علم واسعه و مطلق الله ( بخش اول)
امام محمد غزالی طوسی یکی از بزرگترین فقه ها و متکلمین جهان اسلام در کتاب تهافت الفلاسفه به آراء فلاسفه اسلامی یورش میبرد و در انتهای کتابش در حکمی نهایی به سه سبب امثال بوعلی و دیگر فیلسوفان را تکفیر میکند.
آن سه سبب شامل (۱) اعتقاد فیلسوفان به قدیم بودن عالم و اعتقاد قرآن به حادث بودن آن، (۲) اعتقاد فلاسفه به روحانی بودن معاد و مخالفت قرآن با آن، (۳) اعتقاد فیلسوفان به علم کلی خدا بر امور، بدون آگاهی از جزئیات ، در برابر ادعای قرآن بر علم الله در همه امور اعم از کلی و جزعی.
اما سبب نگاه و تکفیر فلاسفه توسط غزالی بی سبب و خالی از وجه نبود. در قرآن الله آنچنان با تعریف و تمجید و مطلقیت از خود حرف زده که در همه امور جایی برای اندک شکی برای مولفه ای باقی نگذاشته است. او خود را در همه امور دارنده مطلق آن اوصاف میداند.
حال نگاهی به علم خداوند در قرآن میاندازیم و ادعای او را با توجه به امور واقع بررسی میکنیم.
نخست باید بدانیم الله در قرآن قبل از خلقت همه چیز را با علم خود مرتب و حتی ثبت کرده است.
آیه ۷۰ سوره حج👈 آیا نمیدانستند خداوند آنچه را در آسمان و زمین است میداند .همه اینها در کتابی ثبت است.
نکته دیگر اینکه الله آنقدر به این کتاب ( لوح محفوظ)خود اعتقاد و اطمینان داشته و علم خود را قبل از خلقت و مشی خود را در امور بهترین دانسته و جای دگرگونی را نیز لحاظ کرده است که در آیه ای دیگر میگوید
آیه ۲۷ سوره کهف👈 آنچه را از کتب پروردگارت به تو وحی شده تلاوت کن. هیچ چیز سخنان او را دگرگون نمیسازد و هرگز پناهگاهی جز او نمیابی.
تا اینجا مشخص است که الله خلقت خود را بر اساس علم مطلق و قبلی خود طبق حکمت بالغه خلق کرده و در کتابی نیز ثبت و ضبط نموده است و گفتارش نیز دگرگونی و تبدیل و تبدل نمیپذیرد.
تا اینجا مشخص است که خدا علم به کلیات را میداند. اما نسبت به امور جزعی بندگان چطور؟؟
به آیاتی که الله با آن در خصوص علم به جزئیات قدرت نمایی میکند خواهم پرداخت
آیه ۷۷ سوره بقره👈 آیا آنها نمیدانند خداوند آنچه را پنهان میدارند یا آشکار میکنند میداند
آیه ۷۸ سوره توبه👈 آیا نمیدانستند که خداوند اسرار نجواهای آنها را میداند و خداوند دانای همه غیبها است
آیه ۳۸ سوره ابراهیم👈 پروردگارا تو میدانی آنچه را ما پنهان و یا آشکار میکنیم و چیزی در زمین و آسمان بر خدا پنهان نیست
این آیات مشتی از خروارها آیاتی است که مطلق علم خدا بر جزئیات را تصریح میکند.
اما همه این موارد رجز خوانی و ادعاهای الله است که باید دید در مرحله عمل نیز ثابت میشود؟؟
حال به یک واقعه تاریخی و آیات رسیده در آن اشاره میکنیم که مرتبط با این علم الله است.
👈در زمان جنگ بدر که اولین جنگ جدی تاریخ اسلام است ، مسلمانان برای غارت کاروان بیرون میروند ولی با سپاه ارسالی مشرکین که برای محافظت از کاروان آمده بودند روبرو میشوند. کاروان از محلی دیگر عبور میکند و دو سپاه رو در روی هم قرار میگیرند. مسلمین نخست خواستار باز گشت میشوند چون تعداد خود را حدود ۳۱۳ نفر در برابر بیش از ۹۰۰ نفر دیدند. اما این مطلب بر محمد و الله گران آمده و آیه ای میفرستد تا به مسلمانان امیدواری بدهد.
آیه ۶۵ سوره انفال👈 ای پیامبر مومنان را به جنگ تشویق کن. هرگاه بیست نفر با استقامت از شما باشند بر دویست نفر غلبه میکنند و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانی که کافر شدند پیروز میگردند چرا که آنان گروهی هستند که نمیفهمند.
کاری به نفهمی اشاره شده به مشرکین ندارم ولی الله در اینجا وعده میدهد که اگر استقامت بورزند هر مسلمان حریف ده نفر مشرک میشود.
اما ظاهرا این وعده آنقدر بی منطق و بدور از علم خداوند بوده که پس از این آیه دوباره آیه ای میاورد که باید به مفاد آن دقت ویژه مبذول گردد
آیه ۶۶ سوره انفال👈 هم اکنون ( الان) خداوند به شما تخفیف داد و دانست( علم) که در شما ضعفی است. اگر یکصد نفر با استقامت از شما باشند بر دویست نفر پیروز میشوند و اگر یک هزار نفر باشید بر دوهزار نفر به فرمان خدا غلبه خواهید کرد و خدا با صابران است.
اولین نکته اینکه نسبت نفهمی را از مشرکان برداشته ، شاید متوجه شده حکم اولیه را که بر اساس نفهمی صادر نموده چقدر بی سبب است.
دومین نکته این است هر مسلمان در این آیه با همان شرط استقامت فقط حریف دو نفر مشرک میشود و هشت نفر کمتر شده است از آن ادعای اولیه
اما مشکل اصلی این است که خدا از دو واژه استفاده میکند که نشان میدهد او علم به جزئیات ندارد.
اولین واژه الان در آیه است که میگوید هم اکنون . و این نشان میدهد از این لحظه مسئله ای جدید حادث شده. حال آن مسئله چیست؟
دومین واژه کلمه علم در قرآن است که بمعنای دانست است. یعنی خدا هم اکنون متوجه شد که در شما ضعف است. پس در واقع خدا به سبب یک امر حادث که همان اوضاع و احوال مسلمین بوده و او تازه متوجه شده هشت نفر را تخفیف داده و ظاهرا نفهمی مشرکین هم بکار نیامده.
با توجه به علم قبلی خدا ، ثبت این علوم در کتاب، عدم دگرگونی در گفتار خدا و اشاره به علم در همه امور اعم از جزعی و کلی چنین واقعه ای را چگونه میتوان تحلیل نمود؟؟
این واقعه و این آیات نشان میدهد که خدا هر چقدر رجز بخواند و خود را متصف به اوصاف مطلق کند ولی در عمل مجبور به پذیرش رفتار بندگان و پس گرفتن سخنان و خلف وعده میشود.
در آینده به موارد دیگری نیز اشاره خواهم داشت
آن سه سبب شامل (۱) اعتقاد فیلسوفان به قدیم بودن عالم و اعتقاد قرآن به حادث بودن آن، (۲) اعتقاد فلاسفه به روحانی بودن معاد و مخالفت قرآن با آن، (۳) اعتقاد فیلسوفان به علم کلی خدا بر امور، بدون آگاهی از جزئیات ، در برابر ادعای قرآن بر علم الله در همه امور اعم از کلی و جزعی.
اما سبب نگاه و تکفیر فلاسفه توسط غزالی بی سبب و خالی از وجه نبود. در قرآن الله آنچنان با تعریف و تمجید و مطلقیت از خود حرف زده که در همه امور جایی برای اندک شکی برای مولفه ای باقی نگذاشته است. او خود را در همه امور دارنده مطلق آن اوصاف میداند.
حال نگاهی به علم خداوند در قرآن میاندازیم و ادعای او را با توجه به امور واقع بررسی میکنیم.
نخست باید بدانیم الله در قرآن قبل از خلقت همه چیز را با علم خود مرتب و حتی ثبت کرده است.
آیه ۷۰ سوره حج👈 آیا نمیدانستند خداوند آنچه را در آسمان و زمین است میداند .همه اینها در کتابی ثبت است.
نکته دیگر اینکه الله آنقدر به این کتاب ( لوح محفوظ)خود اعتقاد و اطمینان داشته و علم خود را قبل از خلقت و مشی خود را در امور بهترین دانسته و جای دگرگونی را نیز لحاظ کرده است که در آیه ای دیگر میگوید
آیه ۲۷ سوره کهف👈 آنچه را از کتب پروردگارت به تو وحی شده تلاوت کن. هیچ چیز سخنان او را دگرگون نمیسازد و هرگز پناهگاهی جز او نمیابی.
تا اینجا مشخص است که الله خلقت خود را بر اساس علم مطلق و قبلی خود طبق حکمت بالغه خلق کرده و در کتابی نیز ثبت و ضبط نموده است و گفتارش نیز دگرگونی و تبدیل و تبدل نمیپذیرد.
تا اینجا مشخص است که خدا علم به کلیات را میداند. اما نسبت به امور جزعی بندگان چطور؟؟
به آیاتی که الله با آن در خصوص علم به جزئیات قدرت نمایی میکند خواهم پرداخت
آیه ۷۷ سوره بقره👈 آیا آنها نمیدانند خداوند آنچه را پنهان میدارند یا آشکار میکنند میداند
آیه ۷۸ سوره توبه👈 آیا نمیدانستند که خداوند اسرار نجواهای آنها را میداند و خداوند دانای همه غیبها است
آیه ۳۸ سوره ابراهیم👈 پروردگارا تو میدانی آنچه را ما پنهان و یا آشکار میکنیم و چیزی در زمین و آسمان بر خدا پنهان نیست
این آیات مشتی از خروارها آیاتی است که مطلق علم خدا بر جزئیات را تصریح میکند.
اما همه این موارد رجز خوانی و ادعاهای الله است که باید دید در مرحله عمل نیز ثابت میشود؟؟
حال به یک واقعه تاریخی و آیات رسیده در آن اشاره میکنیم که مرتبط با این علم الله است.
👈در زمان جنگ بدر که اولین جنگ جدی تاریخ اسلام است ، مسلمانان برای غارت کاروان بیرون میروند ولی با سپاه ارسالی مشرکین که برای محافظت از کاروان آمده بودند روبرو میشوند. کاروان از محلی دیگر عبور میکند و دو سپاه رو در روی هم قرار میگیرند. مسلمین نخست خواستار باز گشت میشوند چون تعداد خود را حدود ۳۱۳ نفر در برابر بیش از ۹۰۰ نفر دیدند. اما این مطلب بر محمد و الله گران آمده و آیه ای میفرستد تا به مسلمانان امیدواری بدهد.
آیه ۶۵ سوره انفال👈 ای پیامبر مومنان را به جنگ تشویق کن. هرگاه بیست نفر با استقامت از شما باشند بر دویست نفر غلبه میکنند و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانی که کافر شدند پیروز میگردند چرا که آنان گروهی هستند که نمیفهمند.
کاری به نفهمی اشاره شده به مشرکین ندارم ولی الله در اینجا وعده میدهد که اگر استقامت بورزند هر مسلمان حریف ده نفر مشرک میشود.
اما ظاهرا این وعده آنقدر بی منطق و بدور از علم خداوند بوده که پس از این آیه دوباره آیه ای میاورد که باید به مفاد آن دقت ویژه مبذول گردد
آیه ۶۶ سوره انفال👈 هم اکنون ( الان) خداوند به شما تخفیف داد و دانست( علم) که در شما ضعفی است. اگر یکصد نفر با استقامت از شما باشند بر دویست نفر پیروز میشوند و اگر یک هزار نفر باشید بر دوهزار نفر به فرمان خدا غلبه خواهید کرد و خدا با صابران است.
اولین نکته اینکه نسبت نفهمی را از مشرکان برداشته ، شاید متوجه شده حکم اولیه را که بر اساس نفهمی صادر نموده چقدر بی سبب است.
دومین نکته این است هر مسلمان در این آیه با همان شرط استقامت فقط حریف دو نفر مشرک میشود و هشت نفر کمتر شده است از آن ادعای اولیه
اما مشکل اصلی این است که خدا از دو واژه استفاده میکند که نشان میدهد او علم به جزئیات ندارد.
اولین واژه الان در آیه است که میگوید هم اکنون . و این نشان میدهد از این لحظه مسئله ای جدید حادث شده. حال آن مسئله چیست؟
دومین واژه کلمه علم در قرآن است که بمعنای دانست است. یعنی خدا هم اکنون متوجه شد که در شما ضعف است. پس در واقع خدا به سبب یک امر حادث که همان اوضاع و احوال مسلمین بوده و او تازه متوجه شده هشت نفر را تخفیف داده و ظاهرا نفهمی مشرکین هم بکار نیامده.
با توجه به علم قبلی خدا ، ثبت این علوم در کتاب، عدم دگرگونی در گفتار خدا و اشاره به علم در همه امور اعم از جزعی و کلی چنین واقعه ای را چگونه میتوان تحلیل نمود؟؟
این واقعه و این آیات نشان میدهد که خدا هر چقدر رجز بخواند و خود را متصف به اوصاف مطلق کند ولی در عمل مجبور به پذیرش رفتار بندگان و پس گرفتن سخنان و خلف وعده میشود.
در آینده به موارد دیگری نیز اشاره خواهم داشت
۱۳۹۶ دی ۸, جمعه
ادامه مقاله سکولاریسم
همچنین معتقد بود که تمام نهادهای دولتی، بویژه نظام آموزشی با ید فارق از دین و کاملا مسّوا باشد، که اغلب نیز این واژه را با جدایی نهادهای دینی و دولت تلقی میکردند و تا حدودی معادل laicisme هم بود. امروزه سکولار مفهموم محدودتری نسبت به گذشته پیدا کرده اما مشخص است که در تاریخ پیدایش، سکولار میل به تاسیس یک نهاد اجتماعی ، سیاسی که ناتورالیست (طبیعتگرا) یا ماتریالیست (ماده گرا) باشد، داشته است یعنی قلمرویی مافوق قلمرو دین. تفاوت سکولاریسم و سکولاریزاسیون: اگرچه معنای سکولاریسم و سکولاریزاسیون ارتباط بسیار نزدیکی دارند اما یکی نیستند. همانطور که دکتر بودن دلیل به جراح بودن نیست. سکولاریسم ایده ای محسوب میشود، برای پاسخ معرفت ها و ارزشها که مستقل از مرجعیت دینی است اما ضرورتا نقش دین رو در امور اجتماعی و سیاسی نفی نمیکند. سکولاریزاسیون فرایند کنار گذاشتن دین از این حیطه هاست. در سکولاریزاسیون نهادها ، سازمانهای اقتصادی ،سیاسی و اجتماعی از سلطه دین خارج میشوند، قبل از سکولاریزاسیون شاید این سلطه مستقیم باشد، یعنی اداره نهادها در دست مراجع دینی باشد مثلا: مثل زمانی که کشیشان مدیر تنها مدارس موجود بودند، یا اینکه بطور غییر مستقیم باشد؛ یعنی اصول دینی مبنای اداره امور باشد مثل هنگامی که حقوق شهروندی بر اساس معیارهای دینی تایین میشد. اگر چه فرایند سکولاریزاسیون میتواند آرام و با گفتگمان باشد اما اغلب اینچنین نبوده است. تاریخ شاهد این بوده که حاکمان دینی برای تحکیم منافع شخصی خود که متوصل به مال و قدرت بوده اند، براحتی این مهم را به دولت واگذار نکرده اند. در نتیجه سکولاریزاسیون اغلب تواًم با انقلاب های سیاسی بوده است . مثال: درفرانسه کلیسا و دولت بعداز انقلاب خونین جدا شدند. در امریکا کمی مصلحت آمیزتر بود اما، بعد از یک انقلاب و تشکیل یک دولت جدید میسّر شد. گرچند که مقصود سکولاریسم همیشه بیطرفانه نبوده . هیچگاه لازم نبوده که سکولاریسم ضد دین باشد، اما سکولاریسم اغلب حامی و مشوق سکولاریزاسیون بوده است. کسانی سکولاریست میشوند، که دست کم وجود یک قلمرو اضافه بر دین را الزامی بدانند. اما احتمال بیشتر آن است که چنین شخصی در مسایل اجتماعی ،معتقد به برتری سکولار نیز باشد. در نتیجه تفاوت میان سکولاریسم و سکولاریزاسیون اینچنین است که سکولاریسم یک موضع فلسفی درباره بایستگی وظع امور است اما سکولاریزاسیون تلاشی برای اعمال این فلسفه ، تلاشی که درصورت لزوم به زور هم متوصل میشود. در جامعه سکولاریزه صدای مراجع دینی خاموش نمیشود انها توان انتخاب دارند. ولی این انتخاب آنها، قدرتی برای آنها، در نهاد های دولتی بهمراه ندارد و فقط در حیطه شخصی میباشد و از سوی دولت نه تشویق و نه تنبیه میشوند. در ادامه به جایگاه دین در یک جامعه میپردازیم. اکنون که سکولاریسم مخالف حضور مراجع روحانی در حیطه عمومی (دولتی ) است . چه بلایی سر نقش دین در جامعه میآید ؟ ایا قصد سکولاریسم خارج کردن دین بطور کامل از صحنه افکار است؟ و انواع سوالهای دیگر که ذهن ها را به خود مشغول میکند. شاید برخی از حامیان سکولار و سکولاریزاسیون خواهان محو و حذف کلی دین باشند اما مفهوم خصوصی بودن در سکولار به معنی حذف نیست! هدف سکولار و سکولاریزاسیون حذف قدرت دین است. وقتی سخن از خصوصی بودن میشود، به معنای حذف از عموم نیست، بلکه به معنای حذف قدرت دین از عموم است . یکی از ضعف ادیان که به سکولاریسم حمله ور میشوند نداشتن توان معرفتی برای جلب رضایت شخصی مردم است. گویا بطور محصور فقط با زور و قدرت عمومی (دولتی) قادر به این امر هستند. اگر ادیان بر ادعای خود، که "دین انتخابی الهی و وحی میباشد" پایبند باشند. دیگر دلیلی به مخالفت با سکولاریسم نخواهند داشت زیرا این یک انتخاب فردی است . وقتی با سکولار که قدرت انها را از بین میبرند مخالفت میکنند، نشانه ای از قدرت طلبی برای رواج دین خود دارند، که با اصول اولیه گفتار های کتب خودشان مغایر است . امیدوارم که توانسته باشم، بطور خلاصه تعریف لازم از سکولار را ارایه داده باشم. هرچند که تعریف سکولارسیم و سکولاریزاسیون در یک کتاب هم نمیگجند . در اخر بازهم یاداور جمله رابرت گرین اینگرسول میشوم: 《سکولاریسم دین انسانیت است》
سکولاریسم
تاریخچه و معنای کلی سکولار: 《تعریف سکولاریسم》 از دیر باز و امروزه بین فلاسفه و سیاستمدارن سکولار داری معانی و مفاهیمی گسترده بوده، در برخی نظریات تفاوت های بسیاری وجود داشته است. سکولار در سال 1846 توسط "جورج یاکوب هالی اوک" عرضه شد. یاکوب معتقد بود، حکومتها باید در راستا نیازهای دنیوی و این جهانی مردم تلاش کنند و سکولار برای پرسش ها و پاسخ های مردم درباره این دنیا تلاش میکند، نیازهای اُخروی و آخرت که توسط ادیان میباشد، نباید در امور دولت ها موثر باشد. سکولار در کتب به معنای کلمه اینگونه توصیف شده است 《این جهانی ، دنیوی ، گیتیانه 》و متضاد با هر دینی و روحانیتی. سکولاریسم در تلاش است، با افکارهای سیاسی جدا از دین بشر را به بالاترین حد ممکن رفاهی و جهانی فیزیکی و اخلاق طبیعی برساند. سکولاریسم برخلاف دیدگاه امروزی برخی از مردم، متصل به اتئیسم (بیخدایی) نیست، بلکه وجه مشرک این جهانی این دو تفکر باعث نزدیک ببنی آنها میشود. در واقع سکولار در پی جدایی هرگونه تفکر، غییر این دنیایی میباشد و به هیچ عنوان در صحت و یا غلط بودن افکار دینی دخالتی ندارد. اغلب فراموش میکنیم که سکولار ابتدا در زمینه دینی شکل گرفت و شاید این موضوع برای عدهای تعجب آور و یا غییر قابل باور باشد، اما در حقیقت اینطور بوده است. موعظه کتاب انجیل، عهد جدید : امور سزار را به سزار و امور خدا را به خدا باید واگذار کرد . آگوستین یکی از بزرگترین روحانیون مسیحی، با اشارهای به این موعظه مسیح، راهکاری مبنی بر شهر دنیا و شهر خدا را توصیف کرد. عدهای از پاپ های کلیسای کاتولیک از این سخن سوء استفاده کردن و کلیسای کاتولیک را تجلی شهر دنیا، تلقی کردن و معتقد بودن دولت ها باید به کلیسا وفادار باشند. عده ای از روحانیون نیز با آگوستین هم عقیده بودن و خود را سکولار مینامیدن که در تلاش استقلال یافتن دولت سکولار بودن و از گفته های اگوستین شهر دنیا را بسزا و پر اهمیت دانستند، که بعدها نیز به کلیسا چیره شد. از دیر باز ایمان و وحی الهی ملک مطلق تعالیم اساسی کلیساها بود. که بعدها عده ای الهی دان یک قلمرو جداگانه ای از معرفت را عرضه کردن که به عقل بشری متعلق است و موجب بروز ایده الهیات طبیعی شد . در این قلمرو میشود از طریق وحی و ایمان و خرد بشری با تفکر و مشاهده جهان و طبیعت به این معرفت دست یافت. بمرور با اعتراض اشخاصی همانند ویلیام اوکامی این قلمرو مورد حمله قرار گرفت و آنها معتقد بودند ایمان تنها با وحی قابل دریافت است که با خرد آدمی در تضاد است و بر این باور بودند، عقل ادمی با وحی الهی در تضاد است و این قلمرو دوگانه را، فرو ریختن . آنها معتقد بودند؛ عقل بشر باید در راستای تجربیات و مادیات باشد، گرچه معتقد بودند ممکن است، نتیجه کاوش های عقلی به همان وحی و ماورا نیز برسد، اما اتحاد این دو را غییر ممکن میدانستند و باورمند بودند، عقل نمیتواند سازنده ایمان باشد و ایمان هم توان آگاه سازی عقل را ندارد . تمام اینها ناشی از جنگهای دینی آن دوران بود، با بیشتر شدن اختلافات و چند دستگی مسیحیان (پروتستان ، کاتولیک ، ارتودوکس ) اختلاف نظر بین الهی دانها بیشتر شد، پروتستان که به رهبری مارتین لوتر بود، نگرشی مبتنی بر جدایی دین از سیایت رو بطور جدی دنبال کرد. نظر جورج یاکوب درباره فلسفه سکولار، در کتاب "سکولاریسم انگلیسی" به این معناست : سکولاریسم یک نظام، وظایف مربوط به زندگی این جهانیست! نظامی مبتنی بر ملاحضات صرفا انسانی و اغلب کسانی بر این باورند که الهییات را نا مشخص ، ناکافی و یا باورنکردنی میدانند و اصول را بدین شرح میدانند . بهبود زندگی این جهانی با ابزارهای مادی. علم معجزه حیّ و حاظر این جهان است، نیکی کردن خوب است، چه خیر دیگری (مربوط به جهان دیگر ) وجود داشته باشد یا نه ، نیکی کردن در جهان حاظر ، و جُستن این نیکی ، خیر است . رابرت گرین اینگرسول آزاد اندیش امریکایی میگوید : "سکولاریسم_دین_انسانیت_است" که به امور این جهان میپردازد، به هر آنچه که رفاه و سعادت را فراهم کند، علاقمند است و توجه مارا به سیاره ای جلب میکند که حیات در آن جاریست و بدان معناست که هرفردی در آن ارزشمند است ، وی بیانیه ی استقلال فکری و نیمکت را برتر از منبر میشمارد و آنان که رنج بیشتر میکشند باید بهره برند و کیسه اندوزان باید زنجیر کشند . وی میافزاید سکولاریسم یعنی اعتراضی علیه خودکامگی کلیساها که دنیا را اشباح کردند و توده را رعیت و برده در انحصار دین میدانند. در ادوار اخیر برنارد لوییس درباره سکولار میگوید : واژه سکولاریسم در قرن 19 استعمال شده است و باری ایدولوژیک داشته است. درکاربرد اولیه آن دلالت میکرد که طبق آن اخلاقیات باید مبتنی بر ملاحضات عقلی معطوف به سعادت دنیوی انسان باشد و ملاحضات اُخروی که مربوط بخدا هست باید کنار گذاشته شود.
اشتراک در:
پستها (Atom)























